تبليغاتX
خاطرات یک تدوینگر جوان
یادداشت های روزانه

25 فروردینی که گذشت یک سالگی وبلاگ م بود. یک سال از نوشتن اولین پستم در این خانه ی مجازی می گذرد. یک سالی که به اندازه ی کلی سال برایم گذشت. روزهایی که هیچ وقت فراموش شان نمی کنم.

نوشتن در اینترنت را با این انگیزه آغاز کردم که بی دغدغه و بی محابا بنویسم. اما نتوانستم. به هزار و یک دلیل که مهمترین ش عادتم به «سکوت» است.  نمی دانم این فضیلت است یا رذیلت. اما هر چه باشد حس می کنم کار خوبی است.

این خانه ی مجازی که قرار بود جای دفترچه ی یادداشت م را پر کند محملی شد برای سانسور احساس های خوب و بدم، از ترس سوء برداشت و سوء تفاهم. دوباره باید قلم و دفتر حقیقی را بردارم تا برای خودم بنویسم. می دانید همه ی نجواها را نمی شود فریاد زد ، همه ی بغض ها را نمی شود تبدیل به گریه کرد، همه ی لبخندها را نمی شود به قهقهه ی مستانه مبدل ساخت، همه ی سرخوشی ها را نمی شود به رقص متصل کرد.

این خانه ی مجازی که چند روزی از یک سالگی اش می گذرد، هیچ حسنی برای من نداشته باشد همینش بس که یک دو جین دوست خوب یافتم. دوستانی که ندیدم شان و شاید هرگز نبینم شان اما روزنه ای برایم گشودند به افق های تازه و نوشته های شان که هر کدام   را با حسی خوب می خوانم . با شادی ها و غم های شان،  شاد می شوم و دلم می گیرد و با دیر آمدن شان نگران می شوم و از قهر کردن و ننوشتن شان غصه ام می گیرد.

اینجا اینترنت است نوشته ی من را در وبلاگ یک تدوین گر جوان  می خوانید.

پی نوشت: خانمی روی مانیتور رایانه نوشته است« کار یعنی به دست آوردن نتیجه ی قابل مشاهد» و من فکر می کنم چقدر بی کارم من.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 22:54  توسط محمد یوسفی  | 

عدم می دانی یعنی چه؟؟؟

همین جاست که من ایستاده ام، نخیر همین جاست که من فرو رفته ام. حُنا ق گرفتم بس که ننوشتم. خفه شدم بس که لب فرو بستم. سرطان سینه گرفتم بس که صدایم را حبس کردم. مُردم بس که جان به لبم رسید. جان به لب شدم بس که با خودم حرف زدم. دیوانه شدم بس که چشم در چشم آیینه اشک ریختم. دلم یک دو جین آب جو می خواهد که سر بکشم و سرم سنگین شود، چشمم گرم شود و نگاهم دو دو بزند. تالاب بیفتم روی تخت و وقتی بر خیزم که آفتاب رسیده باشد وسط پشت بام. نور از پنجره و درز پرده، صورتم را نوازش کند. دلم می خواهد وقتی چشم باز کنم که دنیا تمام شده باشد، یا لااقل شکلش عوض شده باشد. چه شکلی مهم نیست مهم این است که این شکلی نباشد...

من پیش نرفته ام ، من فرو رفته ام... این جا عدم است، عدم.  می دانی یعنی چه؟؟؟

 

این روزها سرم  گرم است.  برای نمایشگاه کتاب غرفه درست می کنیم. نمی دانم چه کتابهایی قرار است به نمایش گذاشته شوند وقتی مردم مانده اند مایحتاج ضروری زندگیشان را چگونه تهیه کنند؟ نمی دانم چه کتابهایی قرار است به نمایش گذاشته شوند وقتی صف دریافت مجوز چاپ و تجدید چاپ به درازای صف های ارزاق کوپنی دهه ی 60 شده است؟ نمی دانم چه کتاب هایی قرار است به نمایش گذاشته شوند وقتی  قیمت های پشت جلد کتابها، بهای درآمد یکی دو روزت باشد؟ نمی دانم...

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 0:5  توسط محمد یوسفی  | 

برای تعطیلات نوروزی کلی برنامه ریزی کرده بودم. اول خواب ، بعد از آن هم خواب، اگر وقت شد دیدن فیلم های ندیده ، خواندن ویژه نامه های نوروزی از شهروند گرفته تا اعتماد و اعتماد ملی و همشهری و جام جم و سر آخر اگر عمری باقی بود دیدن بزرگتر ها و بازدیدهای مرسوم این ایام.

اما یک اتفاق ساده باعث شد بار و بندیل سفر ببندیم و عازم کرمان شویم. آن هم دقیقا یک روز قبل آغاز سال نو و ساعت چهار و نیم بامداد . آن اتفاق ساده برهم خوردن سفر پدر و مادر خانمی بود که دو بلیط رایگان تور کرمان را نصیب ما کرد. کور از خدا چه می خواهد....

طبق معمول زوج هایی که تازه با هم زیر یک سقف زندگی می کنند و دائم در حال تجربه کردن امور پیش رو هستند، شروع این سفر هم به من فهماند که باید  چمدان م را خودم ببندم و هیچ نیروی غیبی و ایثار گری همسرانه ای باعث نمی شود تا کارهایم خود به خودی انجام شود و هر چه قر بزنم که پس فلسفه ی زن گرفتن چیست فایده ای ندارد.

 

سفر ما که از شمال شرق کشور آغاز می شد قرار بود به نقطه ای در نزدیکی های جنوب و جنوب شرق ایران ختم شود. به علت ناگهانی بودن سفر نتوانستم چیزی، قبل از رفتن به کرمان در باره ی آن دیار بخوانم. فقط می دانستم قسمت اعظم سفر در کویر است خاصیت شهرهای کویری در این است که سر سبز و زیبا هستند. مردمانی مهربان و صبور دارند و به علت دور افتادگی، کمتر در معرض از بین رفتن آثار تاریخی قرار دارند هر چند نا مساعد بودن هوا و دیگر بلایای طبیعی خود باعث از بین رفتن آثاری شده است که شاید در جهان بی همتا باشند. نمونه اش از ارگ بم که دیگر به جز خشت های در هم فرو ریخته چیزی برای دیدن باقی نمانده است.

کرمان شهری است که به واسطه ی خوی و خصلت مردمان کویری اش می توان از ادیان مختلف در آن شهروند و هم وطن یافت. از زرتشتیان که اقلیتی  بزرگ هستند تا مسیحیان و یهودیان و سنی ها و شیعیان و حتی مذاهبی که کمتر از آنها نامی شنیده ایم مانند فرقه ی شیخیه. مصائب ی هم که بر این انسانهای سخت کوش نازل شده کم نیستند که جنایت شاه خواجه ی قاجار در کور کردن مردمان این دیار به واسطه ی پناه دادن به شاهزاده ی زند سر آمد آن است. آثار تاریخی این شهر اگر چه به مانند اصفهان و شیراز نقطه ی اوج هنر ایرانی  و اسلامی نیستند اما در نوع خود زیبا و در خور ستایش ند. حمام های سه گانه این شهر ( گنجعلی خان، ظهیر الدوله،وکیل الملک) ، یخ دان های قدیمی، مسجد جامع، مجموعه ی بازار و مزار مشتاق علی شاه   بناهایی هستند که  در کرمان می توانید آنها را ببینید و لذت ببرید هر کدام متعلق به حاکمی و دست نشانده ی سلسله ای....

پی نوشت: عکس ها و ادامه ی سفر نامه بماند برای پست بعد.

 

                بازار کرمان

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 0:8  توسط محمد یوسفی  | 

                                سال نو

 

نفسم را در سینه حبس می کنم تا توپ های آغاز سال نو شلیک شوند. همه شمارش معکوس را با صدای بلند تکرار می کنند. شمردن «یک» که تمام می شود فریاد شادی است که لابی هتل را فرا می گیرد و بعد از آن تلفن های همراه، که شماره گیری می شوند برای عرض تبریک به عزیزترین کس. بچه های کوچک آزادانه فریاد می کشند و جست و خیز می کنند و من گوشه ای دنج را یافته ام برای نگاه کردن به این همه انرژی که در حال تخلیه است. اینجا لابی هتل گواشیر کرمان است و ما همراه ِ جمعی 40 نفره که آمده ایم تا سال جدید مان را در گوشه ای دیگر از سرزمین بزرگمان جشن بگیریم. لیدر تور غزلی از مولانا برایمان می خواند، ماهی های سفره ی هفت سین هتل دمی آسایش ندارند از بس فلاش های دوربین شلیک می شوند، تلفن های همراه پیغام مشغولی شبکه می دهند و انگشت ها که تند تند پیامک تایپ می کنند. تلویزیون روشن است و کسی دارد پیام می دهد و سال را نام گذاری می کند. صدای تلویزیون در میان هم همه ی همسفران گم می شود.

پی نوشت: سفرنامه ام از کرمان بماند برای پست های بعد. سفر مان آنقدر ناگهانی بود که فرصتی برای نوشتن باقی نماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 0:22  توسط محمد یوسفی  | 

می گویند یکی از نشانه های آخر الزمان  این است که امور باطل چنان لباس ِ حق بر تن می کنند که تمیز شان از یکدیگر به غایت دشوار می شود و من فکر می کنم از ابتدای خلقت آدم این دشواری ِ انتخاب وجود داشته است و حتی گاهی اوقات گذر زمان، که حلّال همه ی رازهای بشری است  هم نمی تواند بر حقانیت امری گواهی دهد. از کجا معلوم چیزی که من می گویم و می فهمم و درک می کنم حقیقت باشد و حتی ذره ای از آن. عقل هم که قرار است حجت باشد بر تشخیص امور باطل از حق، بر مبنای گزینه هایی عمل می کند که هیچ تضمینی بر صحت عملکرد ش نمی توان یافت. قلب هم که سراسر اوهام می بافد و بر اساس احساس نظر می دهد. پس چگونه باید زیست و چگونه باید تصمیم گرفت.

پیامبران آسمانی هم که قرن ها ست ما را به حال خود رها کرده اند. دیگر وحی هم، از آسمان به زمین نمی آید که بر مبنای آن عمار تی نو بنا نهاد.

پیامبران زمینی (فیلسوفان ) نیز هر دم  نظر ها شان ابطال می شود و حقانیتی جدید، جای آن را می گیرد. از سقراط و افلاطون و ارسطو بگیر تا کانت و دکارت و مارکس و این اواخر هایدگر و...

تاریخ را که بخوانی با کرور کرور آدم روبرو می شوی که برای زیستنی با عزت مرگ را انتخاب کرده اند. برای اثبات عقیده ای آدم ها کشته اند و جنایتها مرتکب گشته اند و سر آخر خود نیز قربانی مرامی دیگر گشته اند.

تاریخ فلسفه را که می خوانی با انبوهی تز و نظریه و مانیفست روبرو می شوی که سر آغاز دوره ای مصیبت بار، برای کشوری یا جامعه و ملتی شده اند. ارسطو به مغزش هم خطور نمی کرد قرون متمادی که بعد ها به نام وسطی نام نهادند ش  از فلسفه او برای به صلّابه کشیدن انسانها استفاده شود. مارکس و انگلس به خواب شب شان هم نمی دیدند که مانیفست آنها دوره ای طولانی، گوشه ای از دنیا را همانند زندانی بزرگ بسازد و میلیونها انسان برای رها شدن از شر مضرات بورژوازی به دامن دیکتاتوری دهشتناک کمونیست بیفتند.

تاریخ ادیان هم که مصیبت بار تر از همه ی تاریخ ها. پیروان موسی ظهور مسیح را به انتظار می نشینند و آنگاه خود، مسیح را به صلیب می کشند. پیروان عیسی درس مهربانی و شفقت ِ پیامبرشان را بر کوی و برزن فریاد می زنند آنگاه شمشیر بر می دارند تا آیین شان را جهانی کنند. پیروان محمد پیامبرشان را نماد عدالت و انسانیت می دانند آنگاه بمب به خود می بندند تا با کشتن انسانها عدالت را نهادینه کنند.

و خدا. بر تخت سلطنت ِ آسمانی اش تکیه داده است و هشت میلیارد انسان را به حال خود رها کرده است که بر اساس اختیار، سرنوشت شان را رقم بزنند. اختیاری که گاهی اوقات از هزاران جبر ، مجبور تر است.

و پیشانی نوشت آدمیان، همانند آن مردمان ِ داستان ِ مولوی است که هر کدام در تاریکی مطلق فیلی را لمس می کنند تا تعریفی متفاوت، برای امری واحد ارائه دهند.

به راستی حق در کدامین دیار خفته است که آدم ِ سر گشته از هزاران سال پیش تا اکنون آن را نیافته است؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 0:43  توسط محمد یوسفی  | 

در شماره ی 35 مجله ی شهروند مصاحبه ای با دکتر علی میر سپاسی چاپ شده است که نکات جالبی دارد:

موضوع این مصاحبه اصلاحات و روشنفکری است. دکتر میر سپاسی معتقد است که « نوعی نیهیلیسم در ایران ظهور کرده است. این نیهیلیسم خیلی ما را آشفته کرده، به نحوی که الان دیگر هر نهادی به شکلی زیر سوال رفته است بدون این که جایگزینی برای آن بیابند.» او دلیل این نیهیلیسم را این می داند که چون تصور بر این بوده است که جامعه ایران پس از انقلاب جامعه ای سنتی شده پس سنت زدا شده ایم و خیلی از ارزشهایی را که به صورت تاریخی به عنوان ارزش های سنتی شناخته بودیم تماما کنار گذاشته ایم  یا در رابطه با آن دچار سردرگمی شده ایم. دکتر میر سپاسی اعتقاد دارد ما باید کاری را بکنیم که با توجه به علم و دانشی که اکنون داریم بهترین کار باشد. او مشکلات، در برابر استقرار دموکراسی در ایران را امری طبیعی می داند که در بقیه کشورها نیز وجود داشته است، « دموکراسی در آمریکا وقتی به وجود آمد که بخشی از آن را بردگان تشکیل می دادند. شما اگر تاریخ مبارزات آزادیخواهان آمریکا را بخوانید که به قیمت جان بسیاری از مردم تمام شد، می بینید در این جامعه، زمان زیادی گذشت تا پذیرفته شد که سیاهان هم برابر هستند، در مورد زنان این روال بدتر هم بود. »

میر سپاسی در انتها یادآور می شود که باید بحث «ایران را از نو بسازیم» را کنار بگذاریم و همین ایران، با تمام مشکلاتی که دارد را آباد کنیم. او باز هم در مقام اثبات این مدعا از جامعه آمریکا مثال می آورد که « در آمریکا دو بحث مطرح بود، برخی می گفتند چون برده داری وجود دارد و یا مثلا زنان برابر نیستند کلیت این سیستم را باید منهدم کرد و از نو ساخت. ولی خیلی از مبارزان و آزادیخواهان آمریکا این بحث را قبول نداشتند، «رورتی» این بحث را در کتابی با عنوان «چگونه کشورمان را آباد کنیم»  مطرح می کند. بحث او این است که آنهایی که می گفتند سیستم را منهدم کنیم عملا به نفع دموکراسی هم عمل نکردند. اما آنهایی که می گفتند دموکراسی یک جامعه همیشه ناقص است اتفاقا در دراز مدت بیشترین  و بهترین نتایج را در راه استقرار دموکراسی به دست آوردند.»

پروژه ی مردم سالاری که امروزه با پسوند دینی آذینش می بندند تاریخی 100 ساله در این مرز و بوم دارد. تاریخی که با همه کوتاهیش بسیار پر فراز و نشیب بوده است. از حرکت هایی مسالمت جویانه تا نهضت های منطقه ای و آخرین آن که انقلاب اسلامی بود و همیشه آدم هایی بوده اند که با اتکا بر قدرت مسبب توقف لحظه ای و یا کند شدن حرکت باشند. اما متاسفانه این توقف ها و کند شدن حرکات در برهه های زمانی مختلف  باعث به وجود آمدن انحرافاتی نیز شده است. چه آنگاه که محمّد علی شاه با اتکا به قدرت توپخانه ی قزاق های روسی، مشروطه ی نو پا را به توپ بست و چه وقتی رضا خان قلدر از پس هرج و مرج مشروطه ی دوم به قدرت رسید و خانمان هر چه مشروطه خواه را بر انداخت و چه آیت الله خمینی که پس از نا آرامی های ساله های اولیه انقلاب و در بحبوحه ی جنگ مجبور به تار و مار کردن تمامی صداهای مخالفین شد.

نمی دانم روند و فرآیندی که میر سپاسی در مصاحبه اش با شهروند بیان می کند اصلا امکان اجرایی شدن در ایران دارد را یا نه ، که ساکنان تازه وارد قاره ی آمریکا تجربه ی چند قرنیِ مشروطه خواهی در انگلستان را توشه ی راه داشتند و مشروطه خواهان ایرانی سابقه ی دیکتاتوری 2500 ساله ی سلطنتی را پس روی خود می دیدند. مردم آمریکا چند سالی  از رنسانس ِ فرهنگی ، اجتماعی شان گذشته بود و ملت ایران در گرداب بدبختی و مذلت اسیر بودند، تحولات در اروپا و امریکا از نخبه ها  و روشنفکران  آغاز می شد و به ملت ها سرایت می کرد و آنگاه به  حکومتها منتهی می گشت اما در ایران این حکومت ها بودند و هستند که صلاح می دانند چه تغییر و تحولی مناسب است، آنگاه توده ها را در پی خود می کشند و نخبه گان و روشنفکران مان هم که همیشه چند سالی از توده ها عقب ترند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 1:0  توسط محمد یوسفی  | 

همه می گویند تو مریضی باورم نمی شود.

از هزار تا مرض بزرگ و کوچکی که دارم پرخرج ترینش در این عهد گرانی، کتاب خریدن است. مشهدی های اهل کتاب خواندن حتما گذارشان به انتشارات امام افتاده است. هر وقت از آن گوشه و کنارها بگذرم

و ناپرهیزی کنم و داخل شوم با گوشهای آویزان بیرون می آیم. چند هزار تومانی کتاب خریده ام و تا آخر ماه باید سماغ بمکم ( شما بخوانید بمکیم) هر بارکلی کتاب می خرم اما دریغ از خواندنش. آن وقت عذاب وجدانی سراغم می آید که نگو و نپرس. شرمنده ی شکم خالی خودم و خانمی می شوم( البته این روزها حواسم جمع شده است وسعی می کنم کمتر سراغ انتشارات امام بروم.)

دعوت نامه ی حضرت مسعود را که دیدم، سراغی از قفسه های کتابخانه گرفتم. اگر ابداع کنندگان این بازی وبلاگی لطف می کردند و می گفتند کتاب هایی را که کامل خوانده اید نام ببرید کار من راحت تر می شد.

اولین کتابی که نخواندنش اذیتم می کند قرآن است. با کلی پس انداز و جستجو، ترجمه ی دلخواهم را یافتم (خرمشاهی). این که گفتم نخواندن این کتاب اذیتم می کند نه از باب شدت مسلمانی ام است، بلکه از این جهت که بالاخره به جبر یا اختیار دینم اسلام است و پایه ی اسلام را بر ستون های قران بنا کرده اند. خواندنش اگر واجب نباشد امری است به غایت ضروری.

کتاب دوم ابلوف(ایوان گنچاروف) است. کتاب را چند سال پیش خریدم. از دستفروشی در حاشیه ی خیابان. آن روزها کارگری می کردم برای گذران زندگی با دستمزد روزی ۳۰۰۰ تومان. کتاب را بعد از دیدن فیلم ابلوموف در بساط کتاب فروشی یافتم. برق دیدگانم چشم طمع کتاب فروش را باز کرد و کتاب را ۳۰۰۰تومان به من فروخت. بعد از دعوت مسعود خان یاد آن روزها افتادم. الان نیمه های رمان هستم. توصیه می کنم حتما بخوانیدش. به تازگی با قیمت ۸۰۰۰ تومان تجدید چاپ شده است.

کتاب سوم دیوان حافظ است. البته با خودتان فکر نکنید کتابهای بقیه شاعران را خوانده ام و فقط مانده این خدا بیامرز، نه، آرزویم خواندن گلستان یآ بوستان سعدی است (کدامشان نثر بود!!!!!؟). حافظ را نوشتم به این دلیل که روزگاری داشتم با این حضرت اجل. حالی می کردیم با هم و حال می دادیم به هم. اما واقعه ای سبب شد تا امروز قهر باشم با او ( وشاید او با من)

کتاب چهارمی که نخواندش حسرت بر دل من گذاشته فربه تر از ایدئولوژی (سروش) است. چند بار آن چنان یورش بردم برای خواندن کتاب که فکر کردم دو ساعته (یا به عباری دو سوته ) می خوانمش اما هیهات. ۲۰ صفحه بیشتر نتوانستم بخوانمش (الان یادم نمی آید نمی فهمیدمش یا خوابم می برد)

به این فهرست می توانید  کلی کتاب ناتمام دیگر هم اضافه کنید.

پی نوشت۱: در بازی های سابق به هر کس که ادامه ی بازی را حواله دادیم عذر خواست. جز مسعود خان. برای جلو گیری از خیط شدن مجدد نام نمی برم هر کدام از دوستان که حرف بیخ گلویشان گیر کرده است  و از شدت عذاب وجدان خواب شب ندارند خودشان اعتراف کنند.

پی نوشت ۲: زهرا موثق عزیز مطلب جالبی در این باره نوشته است سر بزنید و بخوانید ضرر نمی کنید.

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 17:49  توسط محمد یوسفی  | 

زمانه ی عجیب و غریبی است. بل بشویی است انگار. به قول بی بیِ خدا بیا مُرز م «سگ صاحبش را نمی شناسد».

چند روز پیش جای تان خالی، میهمانی بودیم. خوردیم و آشامیدیم. به رسم این میهمانی ها، قبل و حین و بعد از خوردن نهار، حرفها گل انداخت. بزرگترها از سیاست و کیاست و گه گاه هم از تجارت و ورزش صحبت می کردند و بچه ها هم که تاب تحمل حرفهای بزرگتر ها را نداشتند، همان ابتدا راهشان را جدا کردند و جیغ و داد شان زمین را به آسمان برد. حیاط با برف های مانده از روزهای سرد گذشته جان می داد برای برف بازی و سُرسُره، دیدن شادی بچه ها هم که لذت وافری دارد مخصوصا اگر نهار چرب باشد و کشیدن سیگار در فضای مسقف اکیداً ممنوع. در این مجال که نفس، به نفس ِ سیگار داده بودم، نکته ای در بازی بچه ها توجهم را جلب کرد: یکی از آنها به قید قرعه گرگ می شد و چشم می گذاشت تا بقیه پنهان شوند، آقا یا خانم گرگ، بعد از اتمام شمردن ش باید لااقل یکی را می یافت و قبل از رسیدن او به محل ِ چشم گذاشتن، می گرفتش. بازی به خوبی در میان قهقهه و خنده ی شان پیش می رفت تا اینکه دختر بچه ای گرگ شد و نتوانست کسی را پیدا کند، همه قبل از رسیدن ِ او سُک سُک کردند. دختر بچه که خسته شده بود شروع به وضع قوانینی کرد که عملا بازی را به نفع خودش پایان دهد. یک بار محدوده ی بازی را کوچک کرد، بار دیگر شمردن ش را کوتاه تر کرد، دفعه ی بعد این حق را برای خودش قائل شد که زیر چشمی بقیه را بپاید. اما هر بار خسته تر از قبل بازی را واگذار می کرد و باز هم گرگ می شد. بچه ها هم برای تعطیل نشدن بازی ناچار به تبعیت بودند. تا اینکه دخترک تیر خلاص را شلیک کرد. «هر کس فقط یک بار باید گرگ شود، چه ببازد و چه ببرد» اعتراض ها بالا گرفت. مخالفت ها و موافقت ها، خنده ها و فریاد ها و بعد برفها که بین دو گروه رد و بدل شد و عملاً بازی تعطیل. دختر بچه این واقعیت را ندیده گرفت که با وضع این قانون فلسفه بازی را نادیده گرفته است و بازی تا وقتی ادامه پیدا می کند که دلیلی برای ادامه اش وجود داشته باشد.

بازی دموکراسی در ایران هم شبیه بازی این بچه ها شده است: بازی، هرچند سبُک سرانه و بی اهمیت، تا وقتی تابع قوانین مشخص و معلوم باشد ادامه پیدا می کند.هر گاه این قوانین به نفع گروهی تغییر کند و یا مانع پیروزی و یا شکست گروهی شود طرف مقابل هم هیچ تعهدی برای ادامه ی بازی ندارد.

در وبلاگ دوستی این سوال پرسیده شده بود که آیا در انتخابات شرکت می کنید؟ و من می گویم: بازی خودشان است،به من هیچ ارتباطی ندارد.

بعد نوشت: مسعود عزیز، بازی وبلاگی ما بماند برای پست بعد. کتابهای نخوانده دل پری از من دارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 23:23  توسط محمد یوسفی  | 

خبر داغ این روزها برای آنان که اندکی به سیاست از نوع ایرانی اش علاقه دارند، رد صلاحیت تعدادی از ثبت نام کنند گان، برای انتخابات مجلس هشتم است. رد صلاحیت کسانی که خود روزگاری بر مسند مهمترین مسئولیتهای حکومت جا خوش کرده بودند، که این اگر تراژدی نباشد طنز تلخی است که از هر کس، نیش خندی می گیرد.

این رویدادها همزمان است با گرامیداشت روزهایی که ادعا می شود، روزهای آزادی از بندِ حکومتِ طاغوتِ جبارِ ستمگرِ بد کردار است. حکومتی که مجالسِ سنا و نمایندگان ش هرچند به ظاهر منتسبِ به مردم بوده اند اما به واقع با تقلب  و تخلف توسطِ خود حکومت انتخاب می شده اند. (از کودکی چنین روزهایی را با شرشره بندی کلاسهای مان جشن می گرفتیم و در عصری که شادی حرام بود غنیمتی بود شادی کردن، حالا به هر بهانه ای که می خواست باشد. پول شرشره بندی را هم از پس انداز مان و پول تو جیبی مان می گرفتند تا بر مردمی بودن جشن ها، هر چه بیشتر تاکید شود.)

 من که به یاد نمی آورم. هر چه می دانم از دریچه ی تنگ کتابهای درسی تاریخ است و دریچه ی تنگ تر برنامه های توجیه کننده ی تلویزیون. از بدی شاه فقط کاخ سعد آباد را دیده ام و تعریف از کاسه ی توالت ش که می گفتند طلاست و در ورودی اش، که عکس زاغه نشینان حاشیه تهران را زده بودند تا خر فهم مان کنند: «انقلاب ما انقلاب همین کوخ نشینان است. »

این روزها خبر رد صلاحیت کسانی را می شنویم که افتخار شان شوریدن بر همان کاریکاتوری  است که در ذهن ما نقش بسته است. شاه ی که حتما باید می رفت تا مملکت ما آباد شود و دست اجنبی از ثروت های ملی مان کوتاه. ناخودآگاه یاد این جمله معروف می افتم که « انقلاب فرزندان خود را می خورد» فرزندانِ نا خلفی که در روزگارِ جوانی با سودای آزادی و عدالت پایه های حکومتی را ویران کردند تا حکومتی دیگر که قرار بوده دموکراسی باشد و اسلامی، بر جایش بنشیند.

اما این فرزندان نا خلف، روزگاری که خود بر مسند قدرت بودند چه کردند؟ یا خود از حذف کنند گان بودند و یا در مقابل هر حذف سکوت، اختیار می کردند. روزگاری که بر طبل قدرت می کوبیدند و با قدرتِ جوانی لانه ی جاسوسی اشغال می کردند تا دولتی که جنبه ی ملی اش بر مذهبی بودنش می چر بید ساقط شود آیا فکرش را می کردند که قرار است روزهایی نه چندان دور از خر مراد پیاده شوند؟ وقتی انقلاب را با نگاهی به شرق و خصوصا چین در بعد فرهنگی اش توسعه دادند و اساتید به اصطلاح مورد دار را به جرم هایی واهی خانه نشین کردند، آیا گمان می بردند که بعد ها خود گرفتارِ قرعه ی این فال می شوند؟

ما ایرانی مثلِ جالبی داریم برای این جور وقتها. می گوییم از هر دست که بدهی از همان دست هم می گیری. و تاریخ ما حکایت های مکرر این دادن و گرفتن است از تاریخ باستان مان تا حالا و خصوصا این صد سال اخیر که بر تارک خود نشان جنبش مشروطه و بعد هم انقلاب اسلامی را دارد.

پی نوشت: بیشتر به جبر زمانه و اندکی اختیار در خانه تلویزیون نداریم (یک نفر با معرفت هم پیدا نمی شود به مناسبت هجرت به زندگی مشترک، هدیه برایمان تلویزیون بیاورد آن هم از نوع LCD  که به شدت مورد علاقه ی خانمی است ) در نبود جعبه ی جادو مجبور به گوش سپردن به رادیو هستیم. همه ی شبکه های رادیویی از فرهنگ و گفتگو و جوان تا شبکه ی استانی روی دو موضوع فوکوس کرده اند. اول توجیه رد صلاحیت ها که می کوشند مطابق با قانون جلوه اش دهند و دوم انتخابِ کلمنته سر مربی جدید تیم ملی فوتبال. حالا من باید بیابم پرتقال فروش را...

 

                    

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 0:11  توسط محمد یوسفی  | 

رایانه تحولی بزرگ در سینما به وجود آورد. علاوه بر سرعت عمل بالا که اولین ارمغان رایانه برای صنعت - هنر  سینما بود، دقت بیشتر و کیفیت بهتر نیز ره آورد های  ثانویه آن بودند. هزینه ها ی استفاده از این تکنولوژی هم با مرور زمان  کمتر و کمتر شد تا دیگر بهانه ای برای سنت گرایان عرصه سینما باقی نماند که همیشه تاکید داشته و دارند که روش های تولید فیلم به صورت قدیمی بهتر و کارا تر است.

امروزه از نرم افزارهای زیادی جهت ساخت و مونتاژ فیلم استفاده می شود. می توان نرم افزارهای مورد استفاده در مونتاژ را به سه دسته ی مهم تقسیم کرد.

1: تبدیل کننده ها: این نرم افزارها جهت تبدیل فرمت فایل های تصویری به یکدیگر کاربرد دارند. نرم افزارهای ساده و کم حجم و البته بسیار آماتوری که گه گاه می توان تصاویر را نیز به صورت بسیار ابتدایی با آنها تدوین کرد. (احتمالا برای تبدیل فایل های dat به mpeg از این گونه نرم افزار ها استفاده کرده اید) نرم افزارهایی همچون Film edit , Vcd Cutter و ...

2: نرم افزارهای ساخت افکت: این نرم افزارها کمک می کنند تا جلوه های ویژه ای به تصاویر افزود. ( مانند رعد و برق، آتش اسلحه و ...) این گروه از نرم افزارها خود به دو قسمت تقسیم می شوند.

الف: نرم افزارهایی که مانند پلاگین و به عنوان یک ابزار جانبی به نرم افزار اصلی مونتاژ وصل می شوند مانند  Boris FX  یا Hollywood FX .

ب: نرم افزارهایی که مستقل از نرم افزار مونتاژ عمل می کنند اما نتیجه ی کار را به صورتی ارائه  می دهند که می توان از آن در نرم افزار های مونتاژ استفاده کرد. مانند Adobe after effects

3: نرم افزار های مونتاژ: آنها با توجه به کاربرد شان انواع و اقسام فایل های تصویری را پشتیبانی می کنند. یک محیط شبیه سازی شده از اتاق های مونتاژ فیلم را می توانید در این نرم افزار ها ببینید. فایل های تصویری ، صوتی و عکس بعد از وارد شدن در نرم افزار، در میز تدوین، مونتاژ می شوند. فیلم مونتاژ شده در قالب فایل های تصویری قایل ذخیره بر روی سی دی و یا دی وی دی است. در ثورت داشتن سخت افزارهای لازم می توان آن را بر روی نوار ویدئو نیز ارئه داد. معمولا همراه این نرم افزارها چندین نرم افزار کوچک و جانبی هم ارائه می شود که کاربرد فراوانی دارند. مانند نرم افزار ساخت عنوان بندی (تیتراژ)، نرم افزارهای تبدیل کننده و نرم افزارهای افکت ساز.

در ایران به علت نبود حق کپی رایت معمولا این نرم افزار ها با عیب و ایراد هایی در دسترس است. ممکن است بسیاری از قابلیت های این نرم افزارها بعد از مدتی نیاز به رجیستر کردن داشته باشند که طبیعتاً نمی توان این کار را انجام داد و یا بعد از مدتی دچار مشکل می شوند که باید دوباره آنها را  نصب کرد و یا از نسخه های دیگر استفاده نمود.

پرکار برد ترین نرم افزار مونتاژ در ایران تا یکی دو سال پیش پریمایر بود ( که در مورد آن بیشتر توضیح خواهم داد.) هم اکنون نرم افزارهای ادیوس Edios ولیکوئید Avid Liquid  نیز مورد استفاده ی فراوانند. ادیوس علی رغم محیط غیر حرفه ای و آماتوری که دارد گسترش بیشتر پیدا کرده است. مخصوصا برای میکس و مونتاژ فیلم های مجالس که در ایران خود داستان شگرفی دارد، نرم افزار محبوبی است.

اصول کار کردن با نرم افزارهای مونتاژ یکسان است. اگر کار کردن با یک نرم افزار را فرا گرفته باشید به راحتی می توانید با صرف زمانی اندک، با دیگر نرم افزارها نیز مونتاژ کنید. نکته جالب این است که اپراتوران تدوین در ایران وقتی با یک نرم افزار کار می کنند تعصب خاصی نسبت به آن پیدا می کنند و آن را کامل ترین نرم افزار مونتاژ می دانند. در صورتی که هر کدام، قابلیت های خاص خود را دارند. مثل انواع اتومبیل که هر کدام برای بهره برداری ویژه ای ساخته شده اند. و اما نرم افزار محبوب من:

Adobe Premiere

 تا چند سال پیش مهمترین و بهترین نرم افزاری که در دسترس همگان بود، نرم افزار پریمایر از محصولات شرکت معروف ادب Adobe بود. این نرم افزار با توجه به این که همچون سایر نرم افزارهای تولید کننده اش  بیشتر جنبه ی عمومی داشت اما تا حدود زیادی نیازهای کاربران را برآورده می کرد. ( منظور از عمومی بودن نرم افزارهای Adobe این است که استراتژی شرکت Adobe حرکت به سمتی است که خواسته های طیف وسیعی از کاربران را پاسخ گوید. به منظور عمل به این استراتژی خیلی از گزینه ها گسترش پیدا نکرده اند. هرچند در سری CS نرم افزارهای Adobe علاوه بر گسترش کمی پیشرفت کیفی نیز دیده می شود.)

 مهمترین ویژگی محصولات شرکت ادب  Adobe تطبیق پذیری آنان با خواست های مشتریان است. اگر با یکی از نرم افزارهای این شرکت کار می کنید (مثل فتو شاپ و یا اکروبات) حتما با این ویژگی آشنا شده اید. نسخه های متعددی که یکی پس از دیگری روانه ی بازار می شوند با توجه به خواست ها و انتقادات مشتریان ارتقا داده می شوند تا رضایت مصرف کننده را به بهترین صورت جلب کرده باشند. پریمایر تا کنون سه مرحله ی اساسی در طراحی را طی کرده است .

 مرحله اول تا نسخه ی 4.2 :

این مرحله سالهایی است که شرکت ادب Adobe در زمینه ی تولید نرم افزار مونتاژ تقریبا بی رقیب بود. نرم افزارهای زیادی با گرته برداری از پریمایر در این سالها ساخته شدند.

مرحله دوم از نسخه ی 5 تا 6.5 :

در این مرحله پریمایر با ارتقای خود، نرم افزاری قابل قبول و کم نقص را ارئه می دهد. نسخه های 5.2، 5.5، 6.0 و 6.5 محصولات این دوره اند. پریمایر با ارائه نسخه 6.5 خود توانست مشتریان ش را افزایش دهد. بسیاری از سخت افزار سازان هم قطعه های تولیدی خود را هماهنگ با این نرم افزار روانه ی بازار کردند. اما بازار رقابت همیشه تولید کنند گان فهیم را مجاب می کند تا دست از پیشرفت بر ندارند. با گسترش رایانه در فیلمسازی و همچنین پیشرفت سینمای آماتوری سازندگان سخت افزار و نرم افزار رقابت جدی خود را برای گرفتن سهم بیشتری در بازار آغاز کردند. و اینجا بود که عمومی بودن نرم افزار پریمایر سبب شد اندکی از سهم خود را در بازار از دست بدهد. در این سالها شرکت های ساخت سخت افزارهای مونتاژ هر کدام نرم افزارهای ویژه و متناسب با قطعه ی خود را عرضه می کنند.

مرحله  سوم نسخه های 7 به بعد:1 ، 1.5 و CS

این نسخه ها سر آغاز دوره سوم از عمر نرم افزار پریمایر است. هر چند اشکالات اساسی در آن به چشم می خورد اما می توان امید داشت با مرور زمان و با توجه به ویژه گی به روز بودن نرم افزار های شرکت ادب نسخه های آتی این نرم افزار شکوه از دست رفته ی خود را به دست آورند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 0:11  توسط محمد یوسفی  |