|
یادداشت های روزانه
|
اخبار علمی و فرهنگی، تجمع هنرمندان سینما، در اعتراض به تکثیر فیلم های سینمای وطنی را پخش می کند. همه در باره لزوم مبارزه با این پدیده ی شوم سخنوری می کنند و رضا کیانیان با همان لحن شیرینش می گوید « در صورت ادامه این روند دیگر فیلم ی نخواهیم داشت تا آن را قاچاق کنند.»
تاریخ تکامل سینما را که بخوانید یک نکته در آن بیش از هر چیز به چشم می آید و آن رابطه تنگاتنگ ی است که سینما با تماشاگر دارد. شاید بتوان پیشرفتهای عجیب و غریب این هنر را پاسخی برای جذب بیننده دانست. فیلمبردار ان و کارگردانان اولیه صنعت گرانی بودند که خود را موظف می دانستند تا تماشاگران را راضی از سینما، به بیرون بفرستند. راضی بودن یک بیننده یعنی جذب چند تماشاگر جدید. در ادامه ی این تاریخ پر فراز و نشیب صنعتگران که حالا ادعای هنرمندی نیز داشتند با ورود به حوزه های دیگری نظیر سکس و خشونت و ترس، مخاطب خویش را وادار به تماشای محصول خویش کردند. به کار بردن این تمهیدات در کنار نوآوری و خلاقیت ی که ما به اسم تاریخ سینما می شناسیمش چرخ ها را چرخاند ند تا اکنون سینما از دل بحران ها یی که هر کدامشان برای از بین بردن این هنر ناز دانه و تازه به دوران رسیده کافی بود، به سلامت بیرون آید.
این سیر در سینمای وطنی ما هم به گونه ای دیگر اتفاق افتاد. ساخت اولین فیلم فارسی در هندوستان و اکران آن در ایران این فکر را به ذهن تاجران ایرانی انداخت که می توان با تکیه بر هنرپیشه و داستان ایرانی به سود های سرشار دست یافت. فیلمفارسی متولد شد ، رشد کرد و هر روز برای جذب مخاطب شیوه های جدیدی را آزمود. کمدی و سکس دو خشتی بودند که بنای فیلمفارسی اگر نه بر آن گذاشته شد اما در ادامه مسبب قد کشیدن ش گردید. تاجر، تاجر است و دلال. او می خواهد از کمترین سرمایه گذاری بیشترین سود را داشته باشد او صنعتگر نیست: تا چیزی را تولید کند، آن را پرورش دهد ، بزرگ شدنش را ببیند و دچار شور و شعف شود. تاجران ایرانی دو عنصر سکس و کمدی را بدون توجه به خلاقیت و نو آوری به بیننده ی تشنه ایرانی عرضه کردند بدون اینکه بیاندیشند آدم تشنه روزگاری سیراب خواهد شد و بی نیاز. نتیجه این شد که فیلمفارسی های دهه ی 50 هیچ بویی از سینما نبرده بودند و همان اندک شباهتی که در دهه های قبل به فیلم داشتند را نیز از دست دادند. حتی جریان موج نو سینمای ایران و بزرگانی مثل کیمیایی، بیضایی، مهرجویی، شهید ثالث، گلستان و ... نتوانستند کاری از پیش ببرند. خیلی ها معتقدند زبانه های آتش انقلاب دودمان فیلمفارسی را به باد داد اما من اعتقاد دارم اگر انقلاب نیز اتفاق نمی افتاد فیلمفارسی باز هم از بین می رفت.
بعد از انقلاب مار گزیده ها درمان را در خطبه خوان کردن سینما دانستند و به دنبال سخن «ما با سینما مخالف نیستیم با فحشا مخالفیم » منبر ها را در سالن های سینما برپا کردند. تماشاگر فلک زده ی ایرانی که برای تفریح پا در سالن تاریک سینما می گذاشت با انواع پیام های دینی و سیاسی و بهداشتی روبرو می شد. نتیجه سالن های خالی سینما روز به روز خالی تر می شدند. اندک فیلم هایی هم که با کمک بلیط های سه رقمی و چهار رقمی فروش داشتند سعی می کردند به بهانه های مختلف این پیام ها را حذف کنند و یا به حداقل برسانند.
نتیجه این حرف های طولانی ام برگشت به همان چند خط اول نوشته و تهدیدهای هنرمندان گرامی که «اگر این رویه ادامه پیدا کند دیگر فیلمی برای قاچاق پیدا نمی شود.» مگر برای تماشاگر ایرانی مهم است. او اکنون خود را بی نیاز از سینما می بیند. فیلم ایرانی نباشد خوب خارجی می بیند. خارجی نباشد سریال می بیند. اصلا روضه گوش می دهد ثواب هم دارد. تا تاجران هنرمند باشد و صنعتگران دست به تولید فیلم نزنند وضعیت سینمای وطنی همین خواهد بود. مشکل جایی دیگر است. سرچشمه ها را اشتباه گرفته اید.
پی نوشت1: چندین گروه تجسس به صورت همزمان به خانه ی هنرمندان شرکت کننده در این اعتراض تشریف ببرند (البته با مجوز قضایی) فکر می کنید چند CD فیلم ایرانی و خارجی 1000 تومانی پیدا می کنند.
پی نوشت2: هنرمندان گرامی سالهای پیش که همزمان و یا با چند روز تاخیر فیلم های هالیوود ی را از همین قاچاقچی ان کثیف و مفسد می خریدند و نقدش را در مجله ی فیلم می نوشتند و می خواندند روزگاری را تصور می کردند که مجبور باشند تجمع اعتراض آمیز برگزار کنند. آری تصور کن اگر چه تصور کردنش سخته.
پی نوشت3: من هم به شدت این اعمال کثیف و ضد انسانی (بخوانید ضد سینمایی) را محکوم می کنم.
یکی از سختترین هفته های عمرم را پشت سر گذاشتم. بعضی وقتها باید در مورد چیزی تصمیم بگیری که فکر می کنی امری محتوم است. وقتی فکر می کنی همه چیز و همه کس سر جایش قراردارد با وزیدن اندک نسیمی هستی ات را می بینی که بالای سرت چرخ می زند گه گیجه می گیری. خدا بخیر کند تند بادها را.
پی نوشت: از خانمی می خواهم برای تمام چیزهایی که نمی توانم برایش به ارمغان بیاورم مرا ببخشد.
ناصر در ارمنستان سخت مشغول تصویربرداری فیلمش است. البته فیلم هنوز اسمی ندارد. با sms چند بار حالش را پرسیده ام. ظاهرا کار خوب پیش می رود. ارمنستان و پایتخت ش ایروان پر از دانشجوی ایرانی است. دانشجویانی که به امید تحصیل در کشور خارجی پا از کشور بیرون می گذارند اما تنها چیزی که آنجا مهم نیست درس خواندن است. تنها چیزی که این پسران و دختران را به سوی خود می کشد شرایط آسان پذیرش دانشگاه است. دانشگاههایی که از نظر علمی سطح قابل قبولی هم ندارند.
و اما بازی، مانی دعوتم کرده به بازی زیر:
موضوع: اولین باری که دروبلاگ نوشتین چه روزی بود .چه حسی داشتین و چرا تصمیم گرفتین بنویسین ؟ میدونستین که خدا این استعداد بزرگ خدادادی رو تو وجود شما گذاشته یا اینکه اصلا خبر نداشتین؟
اولین باری که به اینترنت متصل شدم حال عجیبی داشتم. تازه کامپیوتر یاد گرفته بودم. زبان هم مثل الان چیزی نمی دانستم. صفحه ی یاهو که لود شد برای یک لحظه نفسم بند آمد و احساس کردم در مکانی لایتناهی گم شدم. تنها بودم. معطل نکردم کلید دیسکانکت حالم را جا آورد. این هم اولین برخورد ما به قول حمید با درگاه تمدن به این گونه بود.
و اما نوشتن در وبلاگ: نوشتن برای من حس غریبی دارد. بیشتر از آنکه حرف بزنم حتی با خودم، می نویسم. نه که به صورت حرفه ای نه . دل نوشته هایی که اکثرا نجوا با خودم است. دغدغه ی وبلاگ نویسی چند سالی با من بود تا فروردین امثال که کلیدش زده شد. در پرشین بلاگ نوشتن را شروع کردم. می خواستم از تجربیاتم در ازدواج بنویسم. هر چند این روزها فهمیده ام هنوز تجربه ای ندارم که بخواهم بنویسم پس تعطیلش کردم. البته فعلا.
اما خاطرات یک تدوین گر جوان: این یکی را خیلی دوست دارم. اولین مطلبی که نوشتم یک مطلب کلی در مورد خودم بود و اینکه قرار است چه بنویسم. صفحه بازسازی شده وبلاگ را که دیدم کلی ذوق کردم. از همه غافلگیر کننده تر برایم صفحه ی یادداشت ها بود. کلیک که کردم اولین یادداشت و با ر فرش اول دومین یادداشت. لیلا و الهام اولین بازدیدکنندگان وبلاگ م بودم.
الان نوشتن برایم جذاب تر شده است. چون می دانم کسانی هستند که می خوانند، هرچند اشکالات بزرگی در کارم می بینم که می گذارم به پای تازه کار بودنم.
عکاسی همیشه دلمشغولی م بوده است. ثبت یک لحظه و ایستادن و نگاه کردنش. اولین حلقه ی فیلمی که با دوربین پرکتیکا عکاسی کردم سوخت. یک حلقه فیلم دست پیچ سیاه و سفید آگفا با حساسیت 100. وقتی فیلم را در لابراتوار از تانک ظهور درآوردم نگاتیو، سفید سفید بود. ظاهرا فیلم درون دوربین جا نیفتاده بود و من بی نتیجه شاتر می زدم. بعد ها به صورت پراکنده عکاسی را ادامه دادم و الان با یک EOS350 (دیجیتال - کانن) عکاسی می کنم. برای اداره و گاهی هم برای دل خودم. این شدت علاقه ام به عکاسی و عکاس نشدن، دستم را در دست خانمی گذاشت. خانمی عکس می گیرد. قبلا بیشتر و این روزها کمتر. این عکسی را که می بینید چند سال پیش در حیاط خانه شان گرفته است. او که زیست شناسی خوانده عاشق عکاسی است. هرچند این روزها دغدغه ی شروع زندگی مشترک تاب و توان کار کردن برایش نگذاشته اما قول داده است دوباره شروع کند. قرار است کادوهای عروسیمان را خرج خرید یک دوربین خوب دیجیتال کنیم. (عکاس ها مخصوصا الهام ولیلا کمکمان کنند)

امروز شرک 3 را دیدم. فیلم پر است از سکانس های جذاب به علاوه ی شوخی با فیلم های قدیمی تر. در این قسمت پادشاه می میرد و شرک که حال و حوصله ی سلطنت را ندارد به دنبال جانشین برای او می گردد. از نکاتی که شرک را برایم خاص جلوه داده است، آدم نشدن شرک است. خیلی ها در همان قسمت اول انتظار داشتند شرک آدم شود و نه فیونا غول. اما آن شاهزاده ی زیبا تبدیل به غول مونثی شد تا داستان در قسمتهای دوم و سوم و شاید بیشتر هم ادامه پیدا کند. این جور فکرکردن را می گویند آینده نگری. استفاده از ایده های شکل گرفته در قسمتهای قبلی و خلق موقعیت های جدید بدون به سرانجام رساندن آنها این نکته را روشن می کند که دریم ورکز به شرک و ایده ی اولیه آن تنها به عنوان یک فیلم نمی نگریسته بلکه از همان ابتدا به فکر ساختن شرک 2، 3 و شاید 4 و 5 نیز بوده است. عاشق شدن اژدها و خر در قسمت اول علاوه براین که به گره گشایی در آخر داستان کمک می کند صحنه های جالبی را نیز در شرک 2 و 3 به وجود می آورد و یا قورباغه شدن پادشاه در قسمت دوم . شاید بتوان بچه دار شدن شرک را در این قسمت زمینه ساز داستان قسمت چهارم این قصه فرض کرد.
با دیدن شرک، دوباره یاد سینمای وطنی افتادم و افسوس و صد افسوس که به قول آن گزارشگر تلویزیون می رویم تا داشته باشیم اضمحلال هنری به اسم سینما را. البته این اضمحلال مربوط به این چند سال اخیر نمی شود. از همان وقتی که در هیاهوی انقلاب، کارکرد های این هنر- صنعت بزرگ و تاثیر گذار را منحصر به وعظ و خطابه کردند باید این روز ها را پیش بینی می کردند.
سینما هنر است و هنر در ذات خود حرکت رو به جلو دارد اما این توقف ها هرچند اندک، فاصله ای می شود میان سینمای ما و دنیا. فاصله ای که از ابتدا و فیلم دختر لر وجود داشت و تا کنون وجود دارد و بیشتر می شود. طنز داستان اینجاست که عده ای بعد از پذیرفته نشدن فیلم های ایرانی در 2 دوره کن خواهان تحریم این جشنواره شده اند. انگار که متولیان کن آدم های ما هستند و مجبورند که هر سال سهمیه ای برایمان در نظر بگیرند. بگذریم.... هنر در ایران قصه ی پر غصه ای دارد که وا گویی اش مثنوی 7 من کاغذ می شود.
بعضی وقتها مرز بین احساس خوشبختی و تصور بدبختی فقط چند ثانیه فاصله هست. هر دو شان اموری کاملا ذهنی هستند شاید گاهی اوقات به این امور ذهنی بتوان رنگ عینیت داد اما بیشتر اوقات در حد همان ذهنیت باقی می مانند. چند سال پیش در همایش «داستان کوتاه و فیلم کوتاه» نادر ابراهیمی با صدای نازنین و لحن دوست داشتن اش قصه عطار و درویش را برایمان خواند. قصه را حتما شنیده اید . عطار بر مسند طبابت با شوکت و فخر نشسته است. درویشی را می بیند که به او می نگرد. با دست اشاره می کند که بگذر. درویش جمله ای می گوید و سر به زمین می گذارد و جان به جان آفرین تسلیم می کند. « من می گذرم تو چگونه خواهی گذشت» این چند ثانیه مرز بین خوشبختی و بدبختی عطار است. لحظه ای که گمان می برده خوشبخت است و ثانیه ای بعد پریشان حال که خوشبختی سرابی بیش نبوده ست.
این لحظات رفت و برگشت را حتما تجربه کرد ه اید. برای امثال عطار یک بار کافیست که دگرگون شوند اما من بارها وبا رها این سراب را پیش روی خود مجسم کرده ام که خوشبخت م و لحظه ای بعد آواری از شواهد که بیهوده تصور مکن. (ارتباط بین تصور و بعد پیش آمد حاصل از تصور من یک ترس را در ذهنم به وجود آورده. چند بار اتفاق افتاده است که در اتومبیلی نشسته ام صحبت از دست فرمان راننده می شود و تعریف و تمجید. دقایقی بعد تصادف.) و دوبار و دوباره . تسلسل. (به این فکر کرده اید هر کس و یا هر جامعه ای که تسلسل کمتری در رفتار و گفتا رو عملکرد و تمام شئون ش دارد موفق تر است و فکرکنید برای ما همیشه تاریخ در حال تکرار شدن است. )
سرم روی بالش می گزارم و فشار می دهم به این فکر می کنم که یک بار برای همیشه باید از این وضعیت خلاص شوم. از این برزخ. یک بار برای همیشه.
آسودگی بین دو پروژه لذت فراوانی دارد ، مثل نوشیدن چای می ماند بعد از تحمل تشنگی. دو سه روزی را تا شروع پروژه ی جدید وقت دارم. همت کنم تا یک ماه دیگر تمام کارهای عقب مانده ام تمام می شود. من با سمت سازمانی اپرا تور رایانه قرارداد بسته ام. پروژه های عقب مانده ام یک سری فیلم گزارش - تبلیغاتی است که قرارداد ش دو سال پیش منعقد شده است. حالا تصور کنید قرار است 5 فیلم تبلیغاتی 8 دقیقه ای تهیه کنید. 20 ساعت تصویر دارید و برای هر برنامه 3 تا 5 صفحه متن. گوینده ابتدا متن را می خواند، و سپس مطابق گفته های او تصاویر قرار می گیرند. باید مواظب باشید که خدایی ناکرده حرفی از دهن گوینده خارج نشود که با تصاویر هم خوانی نداشته باشد.
یک سوال عملی: این جمله ی گوینده را در ذهن تان تصویر سازی کنید: «عاشقان حرم ش با سینه هایی مال مال از عشق بر هر کوی و برزن نام او را فریاد می زنند...»
نخندید. این وضعیت من بدبخت است که نیمه های شب در به در به دنبال تصویر سازی برای این جملات عجیب و غریب ادبی هستم و فردا صبح با چشمانی پف کرده و موهای ژولیده باید جواب آقای رئیس را بدهم که فلان تصویر به فلان جمله نمی خورد.
اولین جشنواره ی منطقه ای فیلم کوتاه هم برای ناصر خوش یمن بود. کلی جایزه گرفت. حالا راحت می تواند فیلم بعدی ش را بسازد. « جایی دنج برای ماهی ها » چهارمین فیلم ناصر است.
اولین فیلمش را من برایش تدوین کردم. روزهای خوبی بود. تقریبا 10 سال پیش. «انسان سپید» اولین فیلم جدی من هم بود. آن وقتها با یک میکسر MX5 مونتاژ می کردیم. تدوین فیلم، صبح یک روز پاییزی تمام شد. ساعت 5. ناصر کنار میز خوابش برده بود. نوارهای SVHS را از ویدئو در آوردم، دستگاهها را خاموش کردم، ساکم را برداشتم و راهی پادگان شدم. خنک ای باد پاییزی سر کچل م را نوازش می داد. وقتی از در ساختمان بیرون آمدم بغض راه گلویم را بسته بود. آن وقتها زود گریه ام می گرفت. هنوز 3 ماه آموزش تمام نشده بود که دعوت نامه ی جشنواره ی استانی به دستم رسید. هر چقدر التماس کردم مرخصی ندادند. شب اختتامیه ی جشنواره داخل آسایشگاه دلم گرفت، اورکت نظامی ام را پوشیدم و بیرون قدم زدم. فیلم جایزه ی بهترین فیلم مستند جشنواره را گرفت. (چقدر با ناصر سر مستند بودن و نبودن آثارش بحث کردیم)
فیلم سوم ناصر را هم من به اتفاق دوست مشترک مان «مریم» مونتاژ کردم. « سوم شخص مفرد» قصه ی مرد میانسالی بود که به آخر خط رسیده است. راستش سر تدوین « سوم شخص مفرد» فکر کردم بیشتر دارم نقش اپرا تور دستگاه را بازی می کنم تا تدوین گر. کامپیوتر این بدی را دارد که آدم آن قدر درگیر صفحه کلید و موس و مانیتور می شود که گاه یادش می رود کار اصلی اش چه بوده و این جور وقتها اگر کارگردان فیلم کنارت بنشیند احتمال اینکه بیشتر ابزار باشی تا فکر بیشتر می شود. هنوز من و ناصر دوستان خوبی برای هم هستیم و امیدوارم این دوستی سالها ادامه پیدا کند. راستی اگر خواستید فیلم «جایی دنج برای ماهی ها» را ببینید جشنواره ی فیلم کوتاه تهران یادتان نرود.
فیلم پنجم ناصر یک مستند است و در ارمنستان تصویر برداری می شود. چون خیلی حساس است که کسی قبل از تصویربرداری چیزی از فیلم نداند من هم چیزی نمی نویسم. وقتی ساخته شد راجع به آن صحبت می کنم.
از یکنواختی زندگی ام خسته شده ام آنقدر این روزها کم هیجان می گذرد که انگار جزء عمرم به حساب نمی آید، زندگی کارمندی نکبت می زند به روح و روان آدم. بدترازهمه اینکه اعتماد به نفس ترک کردن این گنداب را هم نداشته باشی. عادت واژه ی منحوسی است که آمیخته شده است با زندگی کارمندی. باز خدا روزهای تابستان را بیامرزد که کلاسی هست و چند تایی شاگرد و حسی دوباره از تدوین وجود آدم را فرا می گیرد.
- مرحله دوم جستجوی خانه از فردا آغاز می شود. بعد از دو هفته تعطیلی به واسطه ی عمل خانمی دوباره باید شروع کرد، بالاخره آدم سر پناه می خواهد.
- من هم اسباب کشی کردم به این وبلاگ جدید. البته سعی کردم سرو شکلش مثل همان اولی باشد که احساس دلتنگی نکنم.