|
یادداشت های روزانه
|
سینمای مستند به رغم مهجور بودنش به جوهره سینمای ناب نزدیکتر است. سینماگر وقتی ساختن فیلم داستانی را آغاز می کند در چنبره ی شخصیت ها و وقایع گرفتار می آید و به ناچار باید نیم نگاهی نیز به گیشه و تماشاگر داشته باشد. اما هنرمند مستند ساز از بسیاری از این دغدغه ها آسوده است. هدف برای او دست یافتن به حقیقتی است که در لایه های پنهان شخصیت ها، وقایع و مکان ها پنهان است. هرچند، گاه نه تنها حقیقتی کشف نمی شود بلکه بر ابهامات نیز افزون می گردد (و این از خواص هنر است که در پی ارائه ی راه حل نیست) . با این همه، همین سینمای مستند و هنرمند سازنده گاهی چنان ملعبه ی دست می شوند و عروسک خیمه شب بازی، که آدم مبهوت می ماند: این کجا و آن کجا.
قرض از این مقدمه الکن و ناقص، صحبت در مورد شبه مستندی است که طی دو شب متوالی از شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی نمایش داده شد. تصاویر چند به اصطلاح جاسوس که طی هفته های اخیر مانور تبلیغاتی زیادی روی آنها صورت گرفته است به علاوی فیلم هایی از حوادث قبل و بعد از انقلاب های آرام در آسیا ی میانه. هدف، ظاهراً بر ملا کردن ارتباطی است بین آن انقلاب ها و افراد دستگیر شده در ایران که بیشتر از آن که سابقه ی سیاسی کاری داشته باشند پیشینه ای علمی دارند.
برنامه هایی از این نوع هرازگاهی از تلویزیون ایران پخش می شود. اما این اولین بار است که این مصاحبه ها در قالبی متفاوت و لابه لای تصاویری دیگر به نمایش در می آید. نریشن، خالی از شعارهای معمول است و مصاحبه شوندگان بیشتر از آنکه متهم باشند کارشناس به نظر می آیند. فیلم ظاهرا در پی این مسئله نیست که مستقیما نشان دهد این افراد جاسوس و برانداز هستند اما سعی فراوان دارد که به صورت غیر مستقیم بیننده را به این نتیجه برساند.
صحبت های متهمین حاوی هیچ چیز نکته ی تازه ای نیست همان حرفهایی که بارها از زبان سخنگوی قوه ی قضائیه شنیده ایم و یا خوانده ایم. اما وقتی این سخنان در کنار تصاویر انقلاب مخملین گرجستان و نارنجی اوکراین قرار می گیرد معانی خاص پیدا می کند. کات شدن تصویر از دوربین ثابت به دوربین دوم که نماهایی لرزان و گاه سیاه سفید از دست های چروکیده ی اسکندری را نشان می دهد شخصیت مستأصل و پشیمان او را به رخ می کشد و یا یادداشتهای انگلیسی کیان تاجبخش برای نشان دادن دوری و بیگانگی او با زبان و فرهنگ ایرانی است.
نکته ی قابل تامل دیگر این است که مصاحبه شوندگان با این که روبروی دوربین قرار گرفته اند اما روبه دوربین سخن نمی گویند. این ترفند هم به کمک سازندگان برنامه آمده است تا مخاطب، این صحبت ها را به صورت مستقیم اعتراف و اقرار قلمداد نکند و سر آخر خود با توجه به شواهد و قرائن به نتیجه ی دلخواه برنامه ساز برسد.
به هر حال این شیوه ی اقرار گیری و اعتراف فتح بابی تازه در سیما است که به کمک تحلیل های بعد و در حین برنامه تاثیر خود را می گذارد. اگر اهل روزنامه خواندن و اخبار دیدن و گوش دادن باشید انعکاس خطبه های نماز جمعه نکته های جالبی را برایتان روشن می سازد:
خاتمی(خطیب جمه ی تهران): کساني که برنامه اي به اسم دموکراسي را ديده باشند به سه نکته مي رسند، اول آنکه مبناي کودتاي نرم يا انقلاب مخملي بر اشاعه فرهنگ حکومتي غرب در قالب جامعه به اصطلاح مدني بوده است. وي افزود؛ دومين نکته اين است که وظيفه اصلي کودتاچيان در کودتاي نرم ايجاد شکاف ميان ملت و حاکميت از طريق جذب و سازماندهي افراد خاص و راه اندازي جنگ تبليغاتي در جامعه است و سوم اينکه پايگاه عملياتي اين کودتا مجموعه اي از مطبوعات، محافل روشنفکري و نفوذ در داخل گروه ها و تشکيلات دانشجويي و به راه انداختن جريان هاي فمينيستي و مشابه آنها بوده است. خاتمي با اشاره به اين که امريکا ميليون ها دلار در اين مسير خرج کرده است، افزود؛ واکنش شديد و غيرمتعارف دولتمردان و رسانه هاي امريکا حتي قبل از پخش اين برنامه گوياي نگراني شيطان بزرگ از لو رفتن نقشه هايش است و نشان دهنده آن است که اين برنامه دقيقاً به هدف زده و در مقابل کودتاي نرم آنها با اين پروژه نرم تبليغاتي آنها را رسوا کرده است.(روزنامه ی شرق)
استادی (خطیب جمعه ی قم) : اينها سازمان هايي به نام بنياد تحقيقات و مطالعات تشکيل داده اند و با رفت وآمد گروه هايي را شناسايي و مطالبي به آنها تلقين کردند تا بتوانند از طريق آنها کارهاي خود را پيش برند و بين ملت و حاکميت جدايي بيندازند. وي خطاب به آحاد مردم ايران گفت؛ دولت، ملت، روشنفکران و حوزويان ما سعي کنند تا در اين زنجيره قرار نگيرند و گول شعارهاي ظاهرفريب آنها را نخورند. استادي در ادامه نظارت بر حساسيت دولت در زمينه هزينه هاي موسسات، مراکز و رسانه هاي مردمي و غيردولتي را خواستار شد . اينها سازمان هايي به نام بنياد تحقيقات و مطالعات تشکيل داده اند و با رفت وآمد گروه هايي را شناسايي و مطالبي به آنها تلقين کردند تا بتوانند از طريق آنها کارهاي خود را پيش برند و بين ملت و حاکميت جدايي بيندازند. وي خطاب به آحاد مردم ايران گفت؛ دولت، ملت، روشنفکران و حوزويان ما سعي کنند تا در اين زنجيره قرار نگيرند و گول شعارهاي ظاهرفريب آنها را نخورند. استادي در ادامه نظارت بر حساسيت دولت در زمينه هزينه هاي موسسات، مراکز و رسانه هاي مردمي و غيردولتي را خواستار شد .(روزنامه ی شرق)
پی نوشت: قصد داشتم برنامه ی به اسم دموکراسی را از منظر یک تدوین گر به نقد بکشم اما با یک بار دیدن آن بیشتر ازین نتوانستم بنویسم.
در این چند ماه تا انتخابات شاهد افشاگریهایی از این نوع باشید.
چشم هایم را که بر هم می گذارم سیاهی همه جا را فرا می گیرد و آنگاه هجوم بی امان کابوس. ترجیح می دهم با چشمانی باز به خواب روم.
صدایی عجیب بیدارم می کند فکر می کنم ساعت ها ست که خوابم اما هنوز همه جا تاریک است. توان برخاستن از روی تخت را ندارم. چشمانم که به سیاهی عادت می کنند سقف را در یک وجبی صورتم احساس می کنم. با تمام وجود تلاش می کنم تا دستم را بلند کنم تا این احساس از میان برود اما نمی توانم. خطی متحرک روی سقف تشکیل شده است انگار هزاران حشره در امتداد هم در حال عبور هستند. وحشت زده ام. جیغ می کشم اما صدایی به گوش نمی رسد. مستأصل، تنها نگاه می کنم. صدا انگار در فضایی خالی تکرار می شود. تا به حال چنین صدایی نشنیده ام، چیزی میان جیغ است و گریه. در خلا گیر کرده ام. حشرات هنوز در حال عبورند و من نا گزیر تنها به نظاره نشسته ام. تمام قدرت م را در دستهای م جمع می کنم تا با تکیه بر آنها برخیزیم، تلاش فایده ای ندارد ذره ای هم تکان نخورده ام. لحظه ای گمان می کنم مرده ام. سعی می کنم بخوابم به این امید که وقتی بیدار می شوم همه چیز تمام شده باشد. صدا هنوز به گوش می رسد....
با صدای زنگ موبایل بیدار می شوم. آهسته چشم هایم را باز می کنم، هوا روشن است. دستم را تکان می دهم همه چیز عادی است. صدایی به غیر از زنگ موبایل شنیده نمی شود. گوشی را بر می دارم، باتری اش را باز می کنم. صدای زنگ قطع می شود. سرم را به بالش فشار می دهم و دستهای م را بین پایم به هم می گیرم و جمع می شوم. تصور می کنم صدایی می گوید: «مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد» .
دوباره می خوابم.
مهدی (رفیق روزنامه نگارم ) خدای بدبینی است و جالب اینکه طنز می نویسد. هر چند وقت که سراغش را می گیرم تا از زندگی نا امیدم نکند دست بردار نیست. خوب که حرفهایش را می زند و توی دلت را خالی می کند با نیشخندی می گوید «بابا بی خیال، قرار شد از سیاست حرف نزنیم. خودت چطوری؟»
دورانی که روزنامه ها صبح مجوز می گرفتند و شب به مسلخ می رفتند کار این آقا مهدی ما شده بود تعطیلی نشریات در 3 سوت. کافی بود برای نوشتن در روزنامه ای تنها با یک تلفن ناقابل دعوت به کار می شد. همان شب ابلاغیه ی دادستانی روی میز مدیر مسئول نشریه فوق ظاهر می گشت که مطبوعه ی شما توقیف است و حق انتشار ندارید. رد خور هم نداشت. تنها نشریه ای که جان سالم به در برد هفته نامه گل آقا بود که آن هم خود مرحوم صابری پیش قدم شد و عطایش را به لقایش بخشید. سق سیاه این رفیق ما کار دست هم میهن داد. دو هفته پیش تماس گرفت که مذاکراتی کرده است برای نوشتن در هم میهن. از ما اصرار که نرو، جمعی از بهترین روزنامه نگاران کشور بی کار می شوند، از او انکار که عصر پایین کشیدن کرکره ی مطبوعات تمام شده است. هنوز اولین مطلبش را محمد قوچانی نخوانده بود که بلا نازل شد.
جالب اینکه این سق سیاه رفیق ما برای روزنامه های آن طرفی کارگر نمی افتد و اگرنه تا به حال از کیهان و رسالت و ... خبری نبود. تهدیدش کرده ام که اگر سراغ شرق برود خودم از هستی ساقط و فرزند در راهش را یتیم می کنم.
پ ن : چند روز از توقیف هم میهن می گذرد. می خواستم زودتر در موردش بنویسم. نتوانستم. صبر کردم عصبانیت م فروكش کند.
پ ن : از برکات توقیف هم میهن همین بس که ما شرق خوان ها باید اول وقت روزنامه را بخریم و اگر نه تنها صفحات اینترنتی اش نصیبمان می شود.
این روزها بحث بنزین و سهمیه بندی آن فراگیرترین زمینه ی صحبت هموطنان عزیزمان شده است. در این دنیای مجازی هم کمتر وبلاگی به چشم می خورد که حداقل در پی نوشت ش صحبتی از سهمیه بندی و آخر و عاقبت آن به زبان نیاورده باشد. جالب اینکه تمام رفتار و کردار مان را هم یک جوری به این قضیه ربط می دهیم. دیشب میهمان یک همایش استانی بودم. 2000 نفر از صنعتگران استان مان به مناسبت روز صنعت و معدن دور هم جمع شده بودند تا به صحبت های تکراری و خسته کننده ی متولیان دولتی صنعت گوش کنند و واحد های نمونه شان لوحی به رسم یادبود دریافت کنند. بعد سه ساعت تحمل افاضات حضرات نوبت به بخش دلپذیر پذیرایی رسید. چون میهمانان اکثرا مهندس و دکتر بودند میزبان شام را به صورت بوفه سرو کرده بود و اختیار هر کس دست خودش که چه بخورد و چقدر بخورد. میهمانان با کلاس با چنان شور و شعفی پای در این سفره نهادند که در کوتاهترین زمان دیس های غذا نیست و نابود شد. گارسون های چشم از حدقه در آمده هرچه تلاش می کردند نمی توانستند جای اطمعه ی خالی شده را پر کنند. آخر سر هم که نزاکت به کلی به کناری نهاده شد و میهمانان محترم با دست غذا ها را می کشیدند تا خدایی ناکرده سرشان کلاه نرود. ترس از تمام شدن ریشه دوانده در جان ما. دوست خبرنگاری می گفت شب سهمیه بندی بنزین هم انگار مردم دچار همین بلا شده بودند. همه تلاش می کردند تا آخرین قطرات بدون سهمیه را ببلعند. حتی وقتی ساعت از 12 هم گذشته بود و دیگر سهمیه بندی اعمال می شد ملت به گمان قحطی بنزین صف ها را خالی نکردند و آنچه نباید اتفاق افتاد. به گفته رئیس اتحادیه جایگاه داران حداقل 250 میلیون تومان خسارت تنها به تلمبه های پمپ بنزین ها وارد آمد.
مادربزرگم این جور وقتها می گوید « چشممان گشنه است.»
صبح ها که سوار موتور آقای پدر می شوم، از فرط خواب آلودگی سرم را روی شانه هایش می گزارم. چشمانم را می بندم. باد موهایم را در هم می پیچد و به صورتم می کوبد. سماع موها و ضربات حاصل از این سماع ریتم زیبایی را به وجود می آورد. آدم هایی که هر روز در مسیر مان می بینیم نگاه مان می کنند. خودم را کودکی خردسال حس می کنم. از سرعت وحشت دارم. آقای پدر که تند می رود خودم را بیشتر به او می چسبان م. این روزها اگر حرفی برای گفتن داشته باشم ترجیح می دهم روی موتور بگویم . سنگینی گوش پدر و شدت باد مجبورم می کند بلند صحبت کنم. نگاهم که در نگاهش نمی افتد جسارت م را بیشتر می کند. موجودات غریبی هستند این پدران.
دو سال پیش که برادر کوچکم در یک تصادف رانندگی مرد، آقای پدر مسافرت بود. تا خودش را رساند 2 روزی گذشت. خبر نداشت. دلشوره ی عجیبی داشتم.
وقتی می خواستم خبر را به مادرم بدهم نمی توانستم حرف بزنم. مامان بغض م را که دید آرام گریست پرسید خبری شده؟ نتوانستم حرف بزنم. از تصادف خبر داشت. نگاهم کرد. صورتم را برگرداندم تا اشکهای م را نبیند. برخاست و رفت. وقتی که برگشت لباس های سیاه تنش بود.