تبليغاتX
خاطرات یک تدوینگر جوان
یادداشت های روزانه

زیستن، واژه ی غریبی است و غریب تراز زیستن، زیستن اجتماعی است. چه درکی از این واژه داریم؟ با این ترکیب نا همگون زیستن اجتماعی یا زندگی اجتماعی یاد چه می افتیم؟

یاد گله های گورخر صحرای آفریقا که گه گاه یکی شان گیر تمساح های گرسنه می افتد؟ یاد مورچه ها ی ریز و کوچکی که صبح تا شب در یک امتداد برای زمستان شان آذوقه جمع می کنند؟ یاد زنبورهای عسل، که گرد یک ملکه متفرعن جمع می شوند و شیره ی گلها را تبدیل به عسل می کنند و در ضمن، عمل شریف گرده افشانی را انجام می دهند؟ یاد پنگوئن های بی شمار قطب می افتی که مثل عروسک کنار سواحل یخ زده ایستاده اند؟ یاد دسته ای پرنده مهاجر می افتی که در غروب یک روز پاییزی صدایشان، نگاهت را به آسمان می کشانند؟ یاد چی می افتی؟ نکند یاد هم آغوشی می افتی و سیل اسپرم هایی که در جستجوی تخم دان مسیری بس هولناک را می پیمایند و یا دستها و لبهایی که در جستجوی ذره ای آرامش در هم می لولند.

زندگی اجتماعی: چه واژه ی غریبی است، وقتی از زندگی هم سیر شده باشی. اجتماعی اش پیش کشت.

 

پی نوشت برای یک دوست نازنین: وقتی ایمان داری کسی که دوستش داری لجن است، انحراف جنسی دارد، معتاد است ، مشکل روحی دارد، با چند نفر دیگر غیر تو ارتباط دارد ، لیاقت دوست داشتن را ندارد و.... چرا رهایش نمی کنی؟؟؟؟؟؟ یا دروغ می گویی و ایمان نداری یا دچار توهمی و خود ت از این بیماری آگاهی...

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 23:43  توسط محمد یوسفی  | 

با عوض شدن نقش های اجتماعی باید در رفتار مان نیز تجدید نظر کنیم؟ روابط مان با دنیای بیرون را چگونه سامان دهیم تا در مواقع بروز اختلاف و کشمکش کمترین آسیب را ببینیم؟ چگونه خواسته هامان را در محیط کار، خانه، مدرسه ، دانشگاه و ... بر زبان آوریم تا به نتیجه ی خوب برسیم؟ آیا رابطه های مختلف مثل دوستی ، زناشویی، همکاری، والدین -  فرزندان، قوم و خویشی و ... تنها تعهد برای ما ایجاد می کند و یا حقی را نیز باید برای خود قائل شویم؟ با شکست خود و نزدیکان مان چگونه کنار بیاییم و از آن پلی برای پیروزی های آینده بسازیم؟ چگونه در تصمیم گیری و تصمیم سازی های  مربوط به محله، شهر، روستا، استان و کشورمان شرکت کنیم؟ چگونه به تصمیمی، قانونی، مصوبه و یا بخشنامه ای اعتراض کنیم؟ و سوالی بزرگتر:  زندگی کردن در قرن حاضر مهارت لازم دارد؟

دو هفته ی پیش خون بازی را دیدم. فیلم در گونه ی سینمای اجتماعی قرار می گیرد. نوع از سینمایی که در تخصص رخشان بنی اعتماد است. او که کارش را با مستند های تلویزیونی و در حیطه ی معضلات و مشکلات اجتماعی  آغاز کرده است خوب می داند برای نزدیک شدن به این اجتماع و ساختن اثری که به دور شعار های مرسوم حرف دل مردم باشد باید قبل از این که قلم در دست گرفت با این آدم ها نشست و برخاست داشت. زندگیشان را درک و مشکلات شان را لمس کرد. خون بازی به معضل اعتیاد می پردازد. سوژه ای که شاید از فرط کلیشه شدن حال هر بیننده ای را بهم بزند. اما این بار بنی اعتماد زاویه نگاهش را کمی عوض می کند. این بار معتاد نه جوان بی پول و بدبختی است که کار ندارد و فقیر است و نه بابای 50 تا بچه که زیر خرج و برج خانواده کمرش شکسته باشد. اعتیاد این بار سراغ دختری رفته است که هیچ مشکل مالی ندارد. در یک برج زندگی می کند ، ماشین دارد، نامزد دارد و... اما او زندگی کردن را بلد نیست. در یک کلام مهارت برای زیستن را نیاموخته است . همچنان که مادر و پدر او نیز دچار این بحران هستند و در چند دقیقه ای که در کنار همند نمی توانند با هم دیالوگی به دور از تنش داشته باشند. اعتیاد بلایی خانمان سوز است اما رخشان بنی اعتماد نشان می دهد چیزی فراتر از برخوردهای بگیر و ببند و رفتار های تحقیر آمیز با معتاد لازم است تا او را از این منجلاب بیرون کشید. 

عرضه و تقاضا نقشی مهم در گسترش اعتیاد دارد. اما تا کنون نگاه به این گزاره از راست به چپ بوده است. مقابله با عرضه . و در این راستا مبارزه هایی هر چند ناموفق با عرضه کنند گان صورت گرفته است. از اعدام های دهه ی 60 ، برقراری تدابیر امنیتی در مرزها در دهه ی 70 و طرح های ضربتی جمع آوری توزیع کنند گان خرد و معتاد ها در دهه ی 80 . اما نتیجه کماکان یک بر صفر به نفع اعتیاد است. وقتی گزاره را از چپ به راست بخوانیم پی می بریم باید زمینه ی تقاضا را کم کرد. و کم کردن زمینه ی تقاضا جز با فرا گرفتن مهارت زندگی کردن امکان پذیر نیست.

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 23:19  توسط محمد یوسفی  | 

بهنام به واسطه ی استاد فرزاد خواسته است تا 5 فیلم که بیشترین تاثیر را رویم گذاشته، نام ببرم. این سومین بازی وبلاگی است که دعوت شده ام. بازی اول قصه ی تاثیرگذار ترین ها بر روی زندگی ام بود و مسعود که این روزها پریشان خاطر است دعوت کننده ام. دومین بازی که  بانی اش مانی بود: اولین نوشته وبلاگ و احساسم موقع نوشتن را خواسته بود. و این بازی سوم، تاثیر گذار ترین فیلم ها. هنوز این یکی را ننوشته ام گیلاسی خانم هم بازی دیگری را حواله ام کرده است. یک بازی عجیب و غریب. که چون یک جو رهایی شبیه بازی تاثیرگذار ترین ها بر زندگی است برای خواندن ش به خانه ی قبل ام دعوت تان می کنم:

این روزها فیلم کم می بینم (دلایل ش بماند برای بعد). فیلم های بدی هم که می بینم خیلی بیشتر از فیلم های خوب است.  کم هم اتفاق می افتد تا فیلمی را دوباره و سه باره تماشا کنم. اما چند فیلم را چند باره دیده ام. خیلی بیشتر چند بار.

مسافران یکی از فیلم های دوست داشتنی زندگی ام است. از سکانس اولش عالی است. آنجا که شخصیت ها رو به دوربین خود را معرفی می کنند و هما روستا از مردن شان می گوید.

پیانو ساخته ی  جین کمپیون را در جلسات هفتگی نمایش فیلم انجمن سینمای جوان دیدم. آن وقتها هنوز ویدئو فراگیر نشده بود و آرزوی هر نو آموز سینما، داشتن یک  ویدئو بود. (حتما فکر می کنید من چقدر پیرم)

ژاندارک ساخته لوک بسون را نیمه شب به همراه دوستانی دیدم که اکنون سالهاست زیاد نمی بینم شان. تقدس زدایی از یک قدیس و پایانی همراه با شک و دودلی که آیا ژاندارک از خدا فرمان می گرفت یا شیطان برایم جالب بود.

و سه گانه ی کیشلوفسکی بزرگ. سفید، آبی ، قرمز. این فیلم ها را بارها و بارها دیده ام. به نظرم سینمای ناب و انسانی را باید در این سه گانه جستجو کرد. و شاهکار این سه گانه آبی.

این ها شاید برترین فیلم های تاریخ سینما نباشند اما من دوستشان دارم.


چند روز پیش که کامنت لیلا خوانساری را در نظرگاه پست قبلی م دیدم خوشحال شدم که او دوباره برگشته است. مرا دعوت کرده بود تا نوشته ی جدیدش را بخوانم. بعد از خواندش گریه ام گرفت. مصطفی کرمی هنگام تصویربرداری فیلمی کوتاه با بودجه ی 200 هزار تومان (حداقل حقوق یک کارگر ساده برای یک ماه) دچار برق گرفتگی می شود و دو دست و دو پایش را از دست می دهد.... به وبلاگ فرنوش حبیب نژاد هم که می روم گزارش کاملی از واقعه را نوشته. افسرده می شوم. خبر را چند روز پیش تر شنیده بودم اما از عمق دردناک فاجعه بی خبر بودم. یکی از فرزندان رشید این مرز و بوم در حین تولید یک اثر فرهنگی دچار سانحه می شود و متولیان فرهنگ تنها چیزی که برایشان اهمیت ندارد این واقعه است. برای فرنوش یادداشت می گذارم: چه کار از دست ما بر می آیید غیر اینکه همدردی کنیم و غصه بخوریم منتظر باشیم تا فردا برای ما یک اتفاق بیفتد.

مصطفی کرمی و فیلم هایش را ندیده ام و نمی دانم اکنون درد و رنجش را چگونه تحمل می کند، نمی دانم با سوختگی های شدید اش چگونه سر می کند. نمی دانم جای خالی دستها و پاهایش را با چه پر می کند، نمی دانم اگر دل و دماغی برایش بماند، بعد از این  چگونه فیلم خواهد ساخت، نمی دانم هیچ چیز نمی دانم. فقط یک چیز را با پوست و گوشت و استخوان لمس کرده ام و آن اینکه اینجا در این مرز و بوم، در این ایران سربلند و سرافراز تنها چیزی که اهمیت ندارد جان آدمیزاد است و امنیت روحی و روانی اش.حق زیستن و خوب زیستن.

 

                                     


شرق تعطیل شد. یک خبر تکراری و سوخته.

پی نوشت: بازی تاثیر گذار ترین فیلم ها را به ناصر، حمید خان، مسعود عزیز، مهران رحمانی هم استانی سابقم و مصطفی روستائیان فرد دوست همیشه غایبم حواله می دهم.

  

                                     

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 23:33  توسط محمد یوسفی  | 

سر شب است و اتوبوس شلوغ . به زحمت سوار می شوم. باد خنکی عرق های سر و تنم را خشک می کند. کولر اتوبوس، که پدیده ی نوینی است به راحتی گرمای انبوه مسافران خسته را هضم می کند و خنکای بهاری تحویل می دهد. از شدت شلوغی جمعیت به لوله ی حد فاصل راننده و مسافران چسبیده ام. رادیو آهنگ پخش می کند و هرز گاهی مجری برنامه ،خوشحال، کلماتی بلغور می کند. جا به جا می شوم تا تای روزنامه را باز کنم و کمی از کسالت بلندی طول سفر بکاهم. تلاش فایده ای ندارد. تکان دادن دست امکان ندارد، خواندن روزنامه پیش کشم.

اتوبوس از ایستگاه های مختلف عبور می کند و نمی دانم چگونه در هر ایستگاه چندین نفر با زور و فشار سوار می شوند و انبوه مسافران جا مانده که با حسرت به جمعیت خوشبخت داخل اتوبوس می نگرند. در بین این فشارها و حس باد کولر که کم کم ناتوانی خودش را در سرد نگه داشتن این همه آدم اقرار می کند یاد جمله ی قصار رئیس محترم مجلس مان در جواب خبرنگاری که از اثرات سهمیه بندی بنزین پرسیده بود می افتم: «مردم بالش نرم می خواهند.»  شده است گاهی اوقات از شدت عصبانیت بخواهید واکنشی نشان دهید و به هر دلیل نتوانید. این حس سراغ من هم آمد. با خودم فکر می کنم مگر مردم چه می خواهند. دردشان چیست. خواستن حداقل امکانات خواسته  ی زیادی است؟

قیافه های خسته ی آدم های دورو برم را نگاه می کنم. درهم رفته، عصبی ، خواب آلود....

به تیتر های خبری  این روزهای تلویزیون فکر می کنم: براندازی آرام، کودتای خزنده، ارتقای امنیت اجتماعی...  و به حرفهای دیروز رئیس جمهور م: «کدام رئیس حکومتی را سراغ دارید که طی یک سال همه ی کشورش را از نزدیک دیده باشد.» به این فکر می کنم که سران ممالک دیگر ابتدا کشورشان را می بینند و می شناسند و بعد رئیس می شوند، آن وقت رئیس حکومت اسلامی مملکت من افتخار می کند که همه ی کشور را بعد از انتخاب شدن دیده است (البته هنوز حرفی از شناخت به میان نیامده، انشاالله در دور دوم و سوم سفرها فرجی حاصل می شود)

هنوز سوار اتوبوس م. و هر لحظه بر فشار جمعیت افزوده می شود. دامنه ی افکارم حالا به سمت سویی دیگر رفته است.   با سوار شدن هر مسافر و افزودن فشار، افکار من هم مغشوش تر می شود. با خودم نجوا می کنم : «قسط های بانک را که داده ام، درخواست وام دیگرم  که رد شد و باید سراغ بانکی دیگر بروم، این ماه قبض تلفن را خودم باید بدهم و آقای پدر ذره ای کمک نمی کند، شهریه کلاس زبان پرداخت شد و هدیه ی روز زن را برای خانمی تازه 3 روز پیش گرفتم.... تا آخر ماه هم کوفت بخورم و با کوفت بگردم.» اتوبوس خلوت تر شده است. برای فرار از دست افکار پریشان م روزنامه ی شرق را باز می کنم. صفحه سینما، «سالانه  2000 فیلم کوتاه در ایران ساخته می شود.» مقاله را تا ته هورت می کشم. «استاد آنتونیو نی هم به حضرت برگمان پیوست.» دو اسطوره سینمای مدرن به فاصله ی 1 روز از دنیا رفتند.  یاد ماجرا و توت فرنگی های وحشی می افتم و غصه ام می گیرد.

 اتوبوس چند صباحی هست که از ایستگاه یی که باید پیاده شوم گذشته است....

پی نوشت: به خدا من نمی خواهم حرف سیاسی بزنم. این سیاست است که هر روز دارد مرا ادب می کند. شما ببخشید که خاطراتان مکدر می شود و خلق تان تنگ.

بعد نوشت: بالاخره دوستم ناصرخان را مجاب کردم بنویسد. البته او بیشتر از اینکه اهل حرف زدن باشد فیلم می سازد. نام وبلاگش هم ماجرایی دارد که شاید روزی بنویسدش.

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 2:2  توسط محمد یوسفی  | 

صدای زنگ موبایل بیدارم کرد. صفحه ی مانیتور گوشی را نگاه می کنم. ساعت 8 صبح است. خانمی است. با صدای خواب آلود جواب  می دهم. از صافی صدا و شادابی ش می فهمم حداقل 2 – 3 ساعت پیش بیدار شده است.غُرولُند می کنم که امروز جمعه است و من معمولا تا ساعت 11 خوابم. می گوید امروز باید نهار را بیرون و با هم بخوریم. می گویم بعدا در باره اش صحبت می کنیم. تلفن را قطع می کنم و دوباره می خوابم. ساعت 11 است. باز با صدای همراه بیدار می شوم. حمید است. می گوید چند روز پیش از کامپیوترش دود بیرون آمده و حالا سرعت ش یک دهم قبل شده است. فقط همدردی می کنم. بلافاصله احسان زنگ می زند. سرباز است و این چند روز تعطیلی مجالی برای مرخصی اش فراهم کرده است. حال و احوال می کنیم و قراری برای بعد از ظهر. فراموش کرده ام یک هفته ای هست که از مادرم خبری ندارم. تلفن را بر می دارم و زنگ می زنم. گله می کند و می دانم که بعد از تماس گوشه ای می نشیند و آرام اشک می ریزد. چند ماهی می شود که برادرم را ندیده ام. سراغ قبر آن یکی برادرم نرفته ام. خواهرم در انتظار تولد فرزند است و من هنوز حتی زنگی نزده ام برای عرض تبریک. هفته ها ست که سراغ مادر بزرگ خودم و مادربزرگ و پدربزرگ خانمی نرفته ام. از نوروز سری به خاله ام نزده ام.

ما آدم ها چقدر مال خودمان هستیم و چقدر به دیگران تعلق داریم؟ چگونه باید موازنه ای ایجاد کرد؟ در این عصر پرشتاب زندگی و کارکردن به شیوه ی آن حیوان چهار پا، مدیریت زمان چه جایگاهی دارد؟ به قول  بی بی  هر روز که بزرگتر می شوم به جای آدم شدن خر تر می شوم. (به حرف بی بی که دقت می کنم می بینم هر آدمی ذره ای خریت در وجود ش دارد و خودش آن را بسط می دهد تا در نهایت  به اخذ صفت تفضیلی و عالی  نائل می شود.)

حالا ساعت 12 است. نه صبحانه خورده ام و نه دست و صورتم را شسته ام. به خانمی زنگ می زنم که حال بیرون رفتن ندارم... بعد از ظهر هم  که باید سرکار بروم برای ضبط  صدا، پس قرا رم با احسان کنسل می شود... تازه کلی عکس دارم برای ویرایش، پس فردا هم سرِ کارم... یادم باشد به شاگرد م زنگ بزنم و یک شنبه وقت کلاس را قطعی کنم... هنوز فیلم رئیس و خون بازی را ندیده ام برای یکشنبه بعد از کلاسم وقت می گذارم... دوشنبه سری به مادرم می زنم... سر راه خانه ی مادربزرگ می روم... از ناصر  DVDفیلم بابل را بگیرم و نگاه کنم ... روزنامه های تلنبار از سه روز قبل  را  بخوانم... حالا ساعت 4 بعد از ظهر جمعه است و من هنوز حیران م  و به مدیریت زمان فکر می کنم....

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 16:3  توسط محمد یوسفی  |