تبليغاتX
خاطرات یک تدوینگر جوان
یادداشت های روزانه

یک ماهی می شود که بند و بساط م را گوشه ی پذیرایی پهن کرده ام و مثل مهاجرها زندگی می کنم. خواهرم لطف کرده است و گوشه ی کمدش را برای چند پیراهن و کتم خالی کرده به شرط آن که بی اجازه سر کمدش نروم. بقیه لباس ها را هم به سبک سالهای پیش توی بقچه گذاشته ام. وامی که قرار بود برای پول پیش خانه فراهم شود به عدم پیوست. چند صباحی دیگر را هم میهمان خانه ی پدری ام با شرحی که در بالا آمد. نمی دانم این برکتی که می گویند بعد ازدواج زندگی آدم ها را فرا می گیرد چرا با من سر یاری ندارد. نا شکری نمی کنم. همین که آقای پدر کمتر زخم زبان می زند و پدرو مادر خانمی هم به روی خودشان نمی آورند که شش ماه از قول و قرار مان گذشته جای شکر دارد.

این دو روز اینقدر خوابیدم که زخم بستر گرفتم. یک دو جین فیلم دیدم . آقای پدر هر وقت سرک می کشید و مانیتور را نگاه می کرد از بخت من یا صحنه های عشق بازی بود یا پلان های ماچ و بوسه. با تاسف سر تکان می دهد و برایم دعا می کند که به راه راست هدایت شوم. از دست این آمریکایها با این فیلم ساختنشان. به قول جمیل : «دهن ماه رمضون چی که به سر آدم نمی یارن»

 

این کج و راست می روی، باز چه خورده ای بگو..

مست و خراب می روی، خانه به خانه کوی به کوی...

...

راست بگو نهان مکن، پشت به عاشقان مکن...

چون خمشان بی گنه، روی بر آسمان مکن ...

چشمه کجاست تا که من، آب کشم سبو سبو...

لقمه ی هر خوردنده را، در خور او دهن خدای...

آنچه گلو بگیردت، حرص مکن، مجو مجو...

...

نمی دانم چرا این تصنیف محسن نامجو را که گوش می کنم انگار سر خوش شوم،حال سماع و رقص به سراغم می آید...

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 1:0  توسط محمد یوسفی  | 

بعضی روزها از ذهنت محو نخواهند شد.

مگر روز با روز چه فرقی دارد؟  خورشید که همیشه از یک سو طلوع می کند و از سوی مقابلش غروب. آسمان هم که همیشه یک رنگ است، مگر به ضرب دود ماشینها مان سیاهش کرده باشیم.

اما گاهی یک اتفاق ساده می تواند همان روزهای به ظاهر یک شکل را برایت رنگ آمیزی کند. آسمان ش رنگین تر باشد، ستاره های شبش بیشتر شوند. خورشید ش پرنور تر به نظر برسد. کوه ها سرافراز تر شوند. گل ها، بوی خوششان خاطره انگیز تر شود. درختها با موسیقی باد رقص کنند. شاخه ها، برگ های زرد و نارنجی شان را سخاوتمندانه زیر پایت فرش کنند.

حالا این اتفاق برای من چه می تواند باشد:

سالها پیش، در بیست و ششمین روز شهریور، روزگاری که روح سرگردان من به دنبال همراه خویش می گشت تا دست در دستش طول و عرض زندگی را طی کند و به سر منزل مقصود برسد، در گوشه ی از این کره ی خاکی  کودکی متولد شد. کودکی شیرین و ناز، اولین فرزند خانواده. کودکِ  پری ناز و پری وش و پری چهر و پری رو  را پری سا نام نهادند.

26 شهریور از این بابت برای من رنگین تراز روزهای دیگر است که سالروز آن اتفاق فرخنده است: تولد پریسا.

 تولدت مبارک خانمی.

 

پی نوشت : وقتی در این اولین سالگرد تولد همسرتان بعد از ازدواج، در جیب مبارکتان غیر از یک ۱۰۰۰ تومانی به اضافه مقادیری بلیط اتوبوس چیز دیگری پیدا نشود، خدا را شکر می کنید که اینترنت و وبلاگ را آفرید تا شرمنده ی نگاه خانمی نشوید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 0:46  توسط محمد یوسفی  | 

همه در محاصره هستیم.

«ماه» ها یکی پس دیگری می آیند و می روند اما انگار قرار است در این «ماه» معجزه شود. حلول و غروب «ماه» ناگهان مهم می شود. چشم ها به آسمان و گوشها به تلویزیون و رادیو تا آن کسی که زودتر رویت کرد دیگران را نیز خبردار کند. با این همه توجه، نمی دانم چه سری است که فقط همین «ماه»،  با تقویم سر ناسازگاری دارد. یا یک روز دیرتر شروع می شود و یا یک روز زودتر تمام می شود. این همه پیشرفت در علم نجوم هم دردی از این «ماه»  دوا نکرده است.

همه در محاصره هستیم.

«ماه» ها یکی پس از دیگری می آیند و می روند، اما انگار تنها  باید برای این «ماه» به پیشواز رفت، آماده شد  و از همه مهمتر در این ماه محکوم می شوی به نیکو بودن.  البته نه آن «نیکویی» که در کودکی کارتون ش را می دیدم و با نیک رفیق بود. محکوم می شوی به خوب بودن. صالح شدن. لااقل این گونه تظاهر کردن. از کله ی سحر تا دم غروب آفتاب، گرسنگی می کشی تا پاک شوی. اگر هم نا مسلمان باشی و به هزار دلیل موجه و نا موجه  دیگر دوست نداشته باشی ، دهان ببندی بر روی خوردنی های هر روزه، نگاه شماتت بار هزاران را نفر را روی خودت حس می کنی و دیالوگهایی که نشان از شدت کفر تو دارد . تازه همه  ی اینها در صورتی است که با دست با کفایت ماموران اجرای حکم الهی مجازات نشوی.

همه در محاصره هستیم.

تلویزیون را که روشن می کنی پر است از حدیث و دعا و شیخ. آدم های عمامه به سری که  ماموریت دارند تو را مجاب کنند تا خوب شوی. لایق میهمانی باشی، وارسته و آراسته. دنیای سریال ها هم  به شدت دو قطبی می شود. هر شب 4 سریال ، که در آنها  دو عنصر مشترک پیدا می کنی ، رد خور هم ندارد. اول: دو دسته آدم ، که یک دسته خو بند و اگر لغز شی هم می کنند موقتی است و به زودی بر می گردند به صراط  مستقیم و دسته ای دیگر بد و رذل که آفریده شده اند تا دسته ی اول را به خاک سیاه بنشانند . و دوم: زمان سریال که در این «ماه » می گذرد.

همه در محاصره هستیم.

حلقه ی محاصره ی هر سال تنگ تر می شود. چنان که امسال مجبور مان کردند کارمان را کمتر کنیم تا بهتر بتوانیم خوب شویم. شاید سال دیگر و سالهای دیگر همه ی این «ماه» را مرخصی با حقوق بگیریم تا بنشینیم و صبح تا شب دعا کنیم تا خوب شویم.

باورم نمی شود روزگاری به دور از زور و ضرب، پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها مان در این «ماه»  دهان می بستند به روی دروغ و غیبت و دشنام و اطعام. چشم می بستند به  روی زشتی ها و پلیدی ها و نامحرمان. در تصورم نمی گنجد ملت ایران روزگاری بدون این همه تبلیغ و هیاهو  جشن می گرفته اند برای حلول این «ماه». بدون هیچ چشم داشتی دل می سپردند به صاحب این «ماه».

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 1:40  توسط محمد یوسفی  | 

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 23:28  توسط محمد یوسفی  | 

دیشب که نه، بامداد دیروز با دوستی صحبت عشق شد و عقل. دو مقوله ای که ظاهرا در یک اقلیم نمی گنجند. من هم که این روزها دچار کسالت روحی هستم، فرصت را غنیمت شمردم و نوشته ی چند ماه پیشم را که برای جای دیگری نگاشته بودم این جا کپی ، پیس کردم.

(تو رو به خدا نگین بابا تو تدوینگری یا تحلیلگر اجتماعی، دیدم مملکت گل وبلبله ، گفتم یک افاضاتی بفرماییم. شما ببخشید.)

من شبیه تو نیستم ، پس هستم.

ازدواج از آن نوع  بازیهایی است که علی رغم تلاش بسیاری از روانشناسان و جامعه شناسان  برای نوشتن قواعد و روش های  این بازی هنوز قاعده مند نشده است. هندوانه ای سر بسته، که بعد از انتخاب متوجه می شوی کال است یا رسیده. خودمان را گول نزنیم دوستی های قبل از ازدواج با شکل کنونی اش که در جامعه ی ما رواج دارد هیچ شناختی از طرف مقابل به ما نمی دهد. دوستیهایی که بیشتر بر پایه ی تفاهم شکل می گیرد و نه تفاوت . و من اعتقاد دارم چهارچوب ازدواج باید بر پایه تفاوت ها بنا شود:

برای دوستی های معمول، برای مسافرت رفتن ، برای گزینش همکار و برای هر ارتباطی، سعی ما بر این است تا نزدیکترین افراد به خودمان را انتخاب کنیم. اینها ارتباطاتی  حداقلی هستند. روزی بنا به ضرورت شروع شده اند و روزی دیگر بنا به ضرورتی  دیگر پایان می یابد. در ارتباطات حداقلی هر طرف بنا به فرهنگ و تربیت ش خواست ها و تمایلات غیر همسان را پنهان می کند و یا لااقل به صورت موقت نادیده می انگارد: در میهمانی های خانوادگی سیگار نمی کشید، با این که تماشای فوتبال را دوست دارید رضایت می دهید تا سریال ببینید و مثال های  فراوانی که می توان در مورد تساهل و تسامح رفتار مان در جهت حفظ رابطه، لیست کرد.

آیا ازدواج یک رابطه ی حداقلی است؟

رابطه های حداکثری بر دو گونه اند. رابطه هایی که جبر نقشی اساسی درآن دارد مثل رابطه ی والدین و فرزندان. که هیچکدام از طرفین حقی برای انتخاب نداشته اند. و رابطه هایی که انتخاب حرف اول را در آن می زند . ازدواج از این نوع ارتباط است. متاسفانه در کشور ما این اختیار اگر در ابتدا هم وجود داشته باشد در ادامه تبدیل به جبر می شود. مرد به سبب مهریه ی   بالای همسرش نمی تواند از او جدا شود و زن به واسطه ی انگشت نما شدن در جامعه و اینکه قانون، حق جدایی را برایش در نظر نگرفته مجبور به تمکین می شود. چند نمونه سراغ دارید که زن و مرد بعد از جدایی با هم ارتباط حداقلی داشته باشند. و یا اصلا چند نفر سراغ دارید که بعد از جدایی از هم متنفر نباشند. اگر گذار تان به دادگاههای خانواده افتاده باشد با صحنه هایی مواجه خواهید شد که حتما این سوال را در ذهن تان به وجود می آورد: «آیا واقعاً طرفین دعوا روزی در آغوش هم خوابیده اند.» می گویند «در دعوا حلوا خیرات نمی کنند» اما تا دلتان بخواهد ناسزا و فحش و تهمت است که به هر طرف سرازیر می شود.

اینها از آن نوع ازدواج هایی است که بر تفاهم شکل گرفته اند. جمله ی مسخره ی « ما چقدر با هم تفاهم داریم.»  بسیاری از این تفاهمها نتیجه ی تعارف و رودربایستی است.

شاید تعبیر ساده ی بنا کردن زندگی  بر پایه تفاوتها همان به رسمیت شناختن اختلاف اتی است که با هم  داریم. من تا کنون در محیطی زیسته ام متفاوت از محیط تو، تربیتی متفاوت تر پس نگاهم به دنیا، به هستی، به آدم ها، و به همه چیز با تو فرق خواهد داشت. تنها کافیست هدف مان مشترک باشد همه ی اختلاف ها را می شود به کناری نهاد. فکر کنید زیستن دو نفر هم شکل هم با کلی تشابه، بعد از چند سال چگونه به یک نواختی می رسد. پس می توانیم از همین اختلافات  بستری برای ساختن زندگی بهتر استفاده کنیم.

علم به اختلاف نکته ی مهمی است که در عشق های رمانتیک گم می شود. به ظاهر شاید همه یمان بگوییم اختلافات را می دانیم، اما دانستن تنها کافی نیست، «بگذارید که احساس هوایی بخورد». باید با اختلافات زیست، به آنها فکر کرد و این یعنی زمان. یعنی وقت.

 ضرب و المثل «در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست» را خزعبلاتی بیش به حساب نیاورید.

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 1:23  توسط محمد یوسفی  | 

 شهریور در دوران مدرسه برایم حکم مرگ را داشت. همه ی روزها یش بوی بازگشت به کلاس و درس را می داد. از ثبت نام بگیر تا خرید کتابها و سلفون کشیدن شان تا تهیه ی لباس و کیف و خودکار و مداد. وارد دبیرستان که شدم خوشحال بودم که دیگر کیف دستم نمی گیرم  و کلی ذوق می کردم که کلاسور دستم بگیرم و با اتوبوس بروم دبیرستان. بعضی از روزها هم که کش می بستم به کتابها و از شر کلاسور راحت می شدم.

شهریور که می رسید عزا داشتیم. هر سال تعداد بچه هایی که ثبت نام می کردند برای کلاس بعدی کمتر می شد و به تعداد ترک تحصیل کرده ها اضافه. دوستانمان یکی یکی به جای آمدن به مدرسه سرکار می رفتند. به دبیرستان که رسیدم از کوچه ی ما فقط من بودم و یکی  نفر دیگر که ثبت نام کردیم. بقیه نداشتیم. بچه هایی که سر کار می رفتند موهایشان را نمی زدند و به ما که کچل کرده بودیم می خندیدند.  دیگر جلوی دخترهای محله نمی توانستیم سرمان را بلند کنیم و در رقابت برای جلب توجه کم می آوردیم. اما خوب جای دیگر جبران می کردیم. وقت تعطیلی مدرسه. با اینکه زنگ آخر ما پسرها را ده دقیقه دیرتر از دخترها می زدند اما سریع خودمان را به آنها  می رساندیم و از هیچ دلقک بازی برای جلب توجه کوتاهی نمی کردیم. از راه رفتن روی دست بگیر تا دعوا های صوری  و جدی، آواز خواند ن و سوت زدن و وقتی که کم محلی می دیدم بلند بلند می خواندیم : پسرا شیرن مثل شمشیرن ، دخترا موشن مثل خر گوشن. 

تابستان دارد تمام می شود و این را از آمدن شهریور و کوتاهتر شدن روزها می شود فهمید. به قول بی بی «این عمر آدمیزاد ه که می گذره. تابستون و زمستون و بهار و پاییز که تمومی نداره.»

 

پی نوشت: دوست وبلاگی ام «نگاهی نو» در غم از دست دادن مادرش سوگوار است. این چند خط را در فراغ مادرش در غربت نوشته است:

«مادرم را از دست دادم و چقدر محتاج بودنش هستم . مادرم - عزیز دلم چقدر سخته نبودنت و چقدر دردناکه شنیدن خبر مرگت . میدونم لحظات آخرت صدامون کردی و برای ما برکت طلبیدی . چقدر غم تنهایی در غربت سخته ای خدا .»

خدا صبرش دهد و روح مادرش را قرین رحمت سازد. آمین....

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 23:55  توسط محمد یوسفی  |