تبليغاتX
خاطرات یک تدوینگر جوان
یادداشت های روزانه
تمام شد و شاید شروع.

بالاخره زمین و زمان دست در دست من و خانمی دادند تا سرپناهی برای زیستن بیابیم. خانه ای کوچک که قرار است با شور و شعور گرمش کنیم .

هفت ماه برای جستن یک چهار دیواری زمان کمی نیست، اما تمام شد. دیشب آنقدر خسته بودم و از شوق پیدا کردن خانه مشعوف، که نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. همانطور که در پیاده رو قدم می زدم گریه ام گرفت. صورتم را چرخاندم تا خانمی اشکهایم را  نبیند. مرد که گریه نمی کند.... چرا گریه نکند؟... مرد هم خسته می شود.... ذله می شود... طاقتش طاق می شود... شانه هایش خم می شود... زنوانش می لرزد... مرد هم آدم است دیگر... چرا گریه نکند....

آنقدر خوشحال شدم که یادم رفت بیشتر از دو سوم درآمدم بابت قسط و اجاره خانه دود می شود. یادم رفت که آن کمتر از یک سوم دیگر را، هم باید بخوریم هم بپوشیم و  هم بخوانیم . باز هم خدا را شاکرم.

پی نوشت: کامنتی برای یک دوست وبلاگی  نوشته ام  که زمینه ی  عصبانیت و رنجشش  را فراهم کرده است. امیدوارم عذر مرا بپذیرد، هر چند با یادداشتی خصوصی حسن نیتم را ابراز داشتم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 0:57  توسط محمد یوسفی  | 

به غیر از شب و روزهای عید که همه مجبورند به دیدن هم بروند و سر و صورت یکدیگر را ببوسند، ماه رمضان هم این توفیق اجباری را نصیب ازمردم گریزانی چون من می کند تا هم بازیهای دوران کودکی ام را ببینم . پسر عمو ها و عمه ها و دایی ها، حالا هر کدام برای خود شوهر یا پدر شده ایم. سبیل در سبیل می نشینیم و از شیرین کاریهای کودکی مان حرف می زنیم و به شیرین کاری های بچه هامان می خندیم. آنها که پدر شده اند کسانی چون من را که هنوز پدر نشده ایم وعده می دهند تا سال آیند این موقع در گیر و دار پوشک باشیم و شیشه. چین و چروک صورت مادران مان را می شماریم و به موی سپید پدران مان نگاه می کنیم و گذر زمان را به سخره می گیریم. حالا هر کداممان فارغ از درگیریهای روزانه فرصت داریم تا از چند و چون زندگی هم بپرسیم. به یکدیگر مشاوره بدهیم و شماره تلفن هامان را رد و بدل کنیم، شماره هایی که شاید تا عید یا رمضانی دیگر شماره گیری نشوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 1:6  توسط محمد یوسفی  | 

گشت و گذار در دنیا اگر آرزوی همه نباشد وسوسه ای است که اگر موقعیت ش فراهم شود، آدم را رها نمی کند. ما ایرانیها به قضاوت اعداد و ارقام کم سفر می رویم، سفر هامان هم که به آدمیزاد نمی ماند. تا کوله بار سفر مان را می بندیم یا از شمال سر در می آوریم یا مشهد و قم و جمکران. انگار ایران را خلاصه کردند در این چند شهر. تازگی ها اردبیل و سرعین را هم به این فهرست اضافه کرده ایم. خیلی اهل فرهنگ و هنر و معرفت باشیم شیراز و اصفهان را هم  گز می کنیم. انگار نه انگار همین خراسان که پایتخت ش مشهد مقدس است، وجب به وجب ش تاریخ دارد و فرهنگ. خوزستان با آن گرمای تفدیده اش  مهد تمدن ایران زمین است و هر کجای ایران را به جد بخواهی بگردی آنقدر دیدنی دارد که سیر نمی شوی.

یکی از آرزوهای من گشتن ایران است. چند بار هم عزم جزم کرده ام اما نه همسفران خوبی جسته ام و نه حقوق و مزایای کارمند امان می دهد. در این وا نفسا، نمایشگاه عکس محمد تاجران داغ دلم را تازه کرد. جوان خستگی ناپذیر وطن مان  با آن تن و بدن ورزش کاریش چند صبا ای است که از سفر برگشته است، آن هم سفر به دور دنیا، آن هم با دوچرخه. فعلا شرق آسیا را رکاب زده و اولین نمایشگاه ش را برپا کرده است. نگاهش اعتماد به نفس به آدم می دهد و عکسهایش شوق گشتن را در دلت پدیدار می کند. به وب سایتش که بروی عمق تلاش و کوشش نمایان می شود.

عکس های نمایشگاه ش بیشتر از آنکه در پی ایجاد شعر باشند، شور و ولو له در دلت می اندازد. شب افتتاحیه بیشتر از آنکه عکاسان میهمان باشند ورزشکاران چشم به تابلو ها دوخته اند. در نگاه هر کدامشان سودای رفتن را می توانی ببینی، سفر...

به محمد تاجران می گویم می دانی بهترین عکس نمایشگاه ت کدام است؟ سرش را دور تا دور نگارخانه می گرداند... به عکس پایانی نمایشگاه اشاره می کنم. در عکس، خودش زیر باران دست ها را به آسمان بلند کرده انگار به خط پایان رسیده است.

خسته نباشی مرد....

 

      باران

 

پی نوشت: این نوشته قرار بود دو شنبه پست شود که نشد. این چند روز اینترنت با من سر ناسازگاری گذاشته بود .

پی نوشت ۲: سفرنامه ی محمد تاجران را در وبلاگش بخوانید.

پی نوشت۳: دوستانی که ازدانشگاه پیام نور و دوره های فراگیرش اطلاعات دارند خبر دهند. مشاوره می خواهم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 23:36  توسط محمد یوسفی  |