|
یادداشت های روزانه
|
من یک آدم واقع گرای محافظه کار هستم. برای بیان همین جمله ی ساده ی خبری ساعتها با خودم کلنجار رفتم. شاید واقع گرایی صفت بدی نباشد اما همیشه از محافظه کاری بدم می آید. محافظه کاری به دنبال ش کلی صفت منفی همراه می آورد. اولین ش رهرو بودن است. آدم های محافظه کار هیچ وقت ابتکاری از خود بروز نمی دهند. منتظر اند تا راه های رفته، خوب آزموده شوند و آن گاه آنها قدم در وادی بی خطر تر بگذارند. صفت دوم که از اولی مشتق می شود فرصت طلب بودن شان است. آدم های محافظه کار فرصت ها را برای استفاده ی خودشان می دزدند. و بعد ترسو یند، از کارهای نو هراس دارند، چسبیده اند به چیزهایی که وجود داشته اند. همیشه مخالف نو آوری هستند، در ذات نو آوری و مدرن بودن، خطر وجود دارد. اهل پرسش نیستند، پرسش خود، سر آغاز تحول است و تحول اول رها کردن چیزهایی که به آنها عادت کرده ای. آدم محافظه کار تمام توان و تلاش ش را به کار می گیرد تا وضع موجود حفظ شود، همین که وجود دارد، حتی اگر بد باشد. چرا؟ زیرا، چه تضمینی وجود دارد از این بدتر نشود. آینده برای آدم محافظه کار روشن نیست، چشم اندازها تا انتهای نوک بینی است، موفقیت در نفس کشیدن است نه زندگی کردن. اصلا معنی زندگی کردن این است که نفس بکشیم. برای آدم محافظه کار حق وجود ندارد. هر چیزی که هست لطف است و در انتهای لطف وظیفه سر بر می آورد. اگر دکارت می گفت من می اندیشم پس هستم. او می گوید من هستم چون این جایم و این گونه ام. رذالت دیگر آدم های محافظه کار زدن پنبه ی دیگران است. آنهایی که از خود مرام و مسلک معتبری دارند و راهبر ند و صاحب فکر اندیشه، چون این گونه آدم ها سر آغاز بدبختی هستند برای گروه محافظه کاران. اینها می پرسند، انتقاد می کنند، دلیل می آورند، از وضع موجود خسته می شوند. همه ی اینها سم است برای آدم محافظه کار....
من یک آدم واقع گرا هستم و در عین بد آمدن از محافظه کاری، این گونه ام. اکثریت مردمان این عصر و این سرزمین مانند من هستند. هر چند زیرکانه طوری دیگر وانمود می کنند، اما هستند، کاری هم نمی توان کرد. شاهد حرفم در جا زدن و ایستادن مملکتی است که ادعای بزرگی و عزت ش گوش فلک را پر کرده است. مدعای حرفم همین دور و بر مان است. اگر می گویی نه. ببین. خودت را دوباره و هزار باره ببین. مرور کن. پیش خودمان بماند، محافظه کاری بد دردی ست.
«در را آرام ببند» .
آپارتمان نشینی هم عالمی دارد: زمین زیر پای تو سقف دیگران است، پس باید آهسته گام برداری. دیوارها آنقدر ناز کند که هوای گرم را هم فراری می دهند، پس باید آهسته صحبت کنی. چشم انداز پنجره ی خانه ی تو حریم امن همسایه است، پس باید نگاهت را محدود کنی. پشت بام و راه پله و حیاط پارکینگ مال همه است، پس نظافت و نگهداری ش هم اشتراکی است.
برای ما که یک عمر در چهار دیواری اختصاصی خانه ی خودمان زندگی کرده ایم زمان لازم است تا عادت کنیم به اشتراکی زیستن. خانه های ویلایی هر چقدر هم کوچک، وقتی در حیاط را می بستی دربست مال خودت بود. زمین و زمان را هم کن فیکون می کردی غمی نبود، خانه ی پرش فریاد مادر بود و گوش تاباندن پدر. زمین و آسمان و زیر و بالایش مال تو بود، به قول بی بی چهار دیواری اختیاری. اینجا ، در آپارتمان دیوارهای ت را هم باید با همسایه تقسیم کنی، مبادا میخی ، مشتی ، چیزی به دیوار بکوبی، مبادا پیچ صدای رادیو را بیشتر از حد مجاز بچر خانی. مبادا وقتی خوشی می زند زیر دلت بزنی زیر آواز: «هــــــــی .. هــــــــــی .. هـــــــــا .. هــــــــــــــا ... هـــــــــــــــا... »
به جای تقسیم زمین، آسمان خدا را قسمت می کنیم و عمود بالا می رویم. با این همه این روزها حتی پیرمردها و پیرزن ها هم اگر پله ها امان بدهند دوست دارند آپارتمان نشین شوند...
با این ذهن های پریشان و افکار مشوش چه باید کرد؟؟؟
بعضی وقتها فکر می کنم ای کاش می شد ذهن هایمان را هم مثل هارد کامپیوتر فرمت کرد. آنوقت دفترچه ی بیمه ی تامین اجتماعی را برمی داشتیم و به اولین متخصص اعصاب و روان مراجعه می کردیم. در حالی که روی صندلی راحتی رها شده بودیم افاضات می فرمودیم: آقای دکتر لطفا ذهن مرا فرمت کنید، در پارتیشن بندی مجدد حتما برای درایو سیستم فضای بیشتری قرار دهید.
این پریشان حالی، ویروسش بدتر از سارس و ایدز و آنفلونزای گاوی و مرغی واگیر دارد. کافی است دوستی ، هم کلاسی ، همسایه ای دچارش شود آنوقت سریع همه گیر می شود. درمانش هم برای هر کسی به گونه ای است. یکی باید استراحت کند ، دیگری کار ، سومی حرف و چهارمی و پنجمی و الی آخری به گونه ای دیگر درمان می شوند و شاید هم نشوند.