|
یادداشت های روزانه
|
![]()
مادربزرگ ها همه شبیه هم هستند.عینک ته استکانی و دندانهای مصنوعی، موهای سفید و صورتی تکیده٬ گوش های سنگین و دست هایی رنجور٬ نگاهشان در جمع های خانوادگی میان همهمه ی میهمانان با لبخندی بر لب٬ و از همه معصومانه تر لحظات بیماریشان. هر وقت بیماری رمق و تاب و توان شان را می گیرد بچه ها و نوه ها را دور هم جمع می کنند تا حلالی ت بطلبند و وصیّت کنند. سفارش های آخر شان، همیشه در مورد محل دفن است و مراسم عزا، گاه بیگاه حضار تعارفی هم می کنند: « خدا نکنه مادر، انشاء الله صد سال زنده باشید» . اما چه زنده بودنی؟ ناتوانی و پیری در این عصر سرعت و ماشین بد دردی است. وقتی همه کار دارند و کسی نیست که حوصله کند تا کنارت بنشیند.
قصه ها و خاطرات مادربزرگ ها قسمت تمام نشدنی گذشته هر کسی است. گفتن از روزهای سخت گذشته و کاویدن و شخم زدن آن اگر سخت نباشد چندان آسان هم نیست. وقت تعریف کردن می شود از چین و چروک های صورتشان فهمید آن لحظه چقدر برایشان سخت بوده یا آسان، ناگوار بوده یا گوارا. آه کشیدن شان بند دلت را پاره می کند. «آه» هایی که حسرت روزگار از دست رفته را تداعی می کند.
و اما مادر بزرگ من:
بی بی تا قبل از این که افتاده شود و ناتوان یک سر داشت و هزار سودا. هر روز خانه ی کسی بود. فرزندی، نوه ای، نتیجه ای. مشهد ، زابل ، زاهدان ، طبس. بهانه اش سر زدن از بچه هایش بود. فرزندانی که به جبر زمانه و اقتضای شغل، پراکنده شده بودند.
پیرزن همسایه که گم شد و بعد از چند ماه جستجو در قطعه ی بی نام و نشان های قبرستان شهر پیدایش کردند، او هم محتاط تر شد. اما باز هم تا این اواخر کسی جلودار ش نبود. حوصله اش که سر می رفت یا اندکی دلخوری، باعث می شد برود خانه ی آن یکی بچه اش. وقتی می رسید خانه همه چیز را به هم می ریخت. نظم دلخواه خودش را دوست داشت. چیزها باید همان جایی باشند که او می خواست. حافظه ی خوبش دردسر بود برای ما. اذیت که می کردیم، شب آنقدر پیش پدر شکایت می کرد تا او مجابش شود که ما خطا کاریم و تا کتک نمی خوردیم دست بردار نبود. حین تنبیه باز خودش را به زمین و آسمان می زد تا ما بخشیده شویم. آنوقت نوازش مان می کرد و اشکهای مان را با پیراهنش پاک می کرد. خانه ی ما که می آمد مصیبت من آغاز می شد. شب ها آنقدر نق می زد تا برق ها را خاموش کنم و بخوابم و صبح ها آنقدر حرف می زد و لیچار می گفت تا برخیزیم و نماز بخوانم. از ساعت 8 که دیرتر بیرون می رفتم سوال پیچ م می کرد و دائم می پرسید چرا سر کار نمی روی، نگران بود مبادا اخراج م کرده باشند. از اول ماه که می گذشت هی می پرسید حقوق گرفته ام یا نه. و اگر 2-3 روزی دیرتر حقوقم را می دادند کلی نفرین شان می کرد که « الهی به زمین گرم بخورند، ورپریده ها فکر نمی کنند آدم چطوری باید زندگی کند»
شب های کودکی ام پر از قصه های اوست. روایت هایی که بارها و بارها شنیده بودم اما سیر نمی شدم. و او سخاوتمندانه قصه های فلکلور سرزمینم را برایم می گفت، خاطرات ش از سالهای ابتدایی قرن و از کودکیش. اما هیچ وقت مشهورترین قصه اش را برایم تعریف نکرد. قصه ی فرارش با پدربزرگ را. سوار بر اسب تیزرو بابا بزرگ. بزرگ تر که شدم هر چه پرسیدم هیچ نمی گفت. اصرار که می کردم با لهجه ی غلیظ ش می گفت: « وَخهِ یَرَه گُم رو».
این اواخر که گوشهایش سنگین تر شده بود اصرار داشت همه ی حرف ها را بلند بزنیم. حرف هایی را که نمی شنید بدگویی از خودش تلقی می کرد. دستمالش را بر می داشت و گریه می کرد.
دل نازک شده بود. هرز گاهی که پیشش می نشستم گله می کرد که چقدر کم می بینمش. می گفت تو را مثل پسر م بزرگ کرده ام، می گفت تو را بیشتر از پسر م دوست دارم. ظهر ها که نمی رسیدم برای نهار سری به خانه بزنم تا سهم غذای من را جدا نمی کردند غذا نمی خورد. آنقدر می گفت تا خواهرم مجبور می شد غذای مرا بکشد و کنار بگذارد.
روز جمعه که رفتم برای دیدنش به زور نفس می کشید. از پس عینک ته استکانی اش نگاهم کرد. نمی دانم مرا شناخت یا نه. دستش را دراز کرد. دستهایش را گرفتم. خداحافظی کردم. نمی دانم شنید یا نه. سرش را تکان داد.
پیمانه عمر مادر بزرگ من هم به سر آمد.
بی بی امروز عصر مُرد. «مُرد از بس که جان نداشت». خدا بیامرزد ش.
پی نوشت: خدا کند بهانه ی آپ بعد ام مرگ دیگری نباشد. خدا کند...
تقریبا در آغاز نوشتن هر پست این سوال بارها و بارها ذهنم را مشغول می کند. حتی گه گاه در جواب دوستانی که می پرسند برای چه می نویسی زبان به کام می گیرم. نوشته های زیادی هم فقط به این دلیل بایگانی می شوند که جوابی برای ضرورت و جودی شان ندارم. حرفهای زیادی راهم، چون فکر می کنم قُُر زدن های بی ثمر است در ذهنم آرشیو می کنم. حالا من مانده ام با یک وبلاگ که ابتدا قرار بود خاطرات یک تدوین گر جوان باشد و به قول حضرت جمیل تنها چیزی که اکنون نیست خاطرات یک تدوین گر جوان است. شاید بیشتر به این دلیل که چند وقتی است اصلا تدوین نکرده ام. چند صباحی به سرم زد به شیوه ی گروهی از دوستان مدتی با دنیای مجازی قهر باشم تا شاید بعد از آشتی مجدد فرجی شد و نطق مان باز شد. اما دلم نمی آید، بد جور آمُخته ی این دفترچه ی یادداشت دیجیتالی ام، هر چند چیزی برای گفتن نداشته باشم.
وضعیت جدید زندگی را هم، شاید بتوان در این د پرسی قلم دخیل دانست. وقتی قرار است به اجاره خانه و خرید هزار چیز دیگر فکر کنی، سلولهای خاکستر مجالی برای تفکر نمی یابند. می دانم این یکی که توجیه بزرگی است اما طبق معمول بهترین توجیه است.
به هر حال در جستجوی انگیزه ای نو هستم برای انداختن طرحی جدید.