تبليغاتX
خاطرات یک تدوینگر جوان
یادداشت های روزانه

چقدر تربیت شده ایم تا درست زندگی کنیم؟

چقدر به خود آموخته ایم که چگونه زندگی کنیم؟

تربیت ما به دو قسمت اساسی تقسیم می شود:

اول اینکه تا کودک هستیم  و تحت انقیاد پدر و مادر و دوم  که بزرگ می شویم و خود تصمیم می گیریم که چگونه تربیت شویم. 

در مرحله اول مهارت زیستن را کسانی به ما یاد می دهند که با آنان بزرگ شده ایم . پدر و مادر، مادر بزرگ و خاله ، عمو و عمه و کسانی که در پیرامونمان هستند. معمولا در این مرحله نمی دانیم چه چیز یاد می گیریم. چگونه یاد می گیریم و چرا یاد می گیریم. هر چه تربیت کننده های ما آدم های روشن تری باشند و دنیا را از دریچه ی دید بزرگتری ببینند و چیزهایی یادمان بدهند که مفید تر باشد، تربیت ما هم مناسب تر خواهد شد.

اما در مرحله دوم این خود ما هستیم که باید تصمیم بگیریم چگونه خود را تربیت کنیم. هر چند این مرحله تاثیر مستقیمی از مرحله ی قبل می پذیرد اما می تواند در صورت رشد خود آگاهی در فرد علاوه بر کم کردن تاثیرات منفی آن دوره بر آن تاثیر نیز  بگذارد.

در این مرحله اولین قدم این است که فرد به چنان درجه ای از فهم برسد که چه چیزهایی را باید فرا بگیرد و چه چیزهایی چون نخ های آویزان لباس مزاحم هستند و باید از بین بروند. علاوه بر این دانستن، فرد نیاز دارد تا عزمی آهنین جزم کند و بر خود بشورد و به تعبیر زیبای مخملباف در فیلم «جنسیت و فلسفه» بر علیه خود انقلاب کند.

انقلاب خاصیتِ ویران گری دارد. همه چیز از بین می رود تا دوباره ساخته شود. این ساختن دوباره و چگونه ساختن آن تربیت دوم است.

گاهی هم هست که با رفرم و اصلاحات می توان بر کاستی های مرحله اول چیره شد. این کامل شدن است . چیزی هستیم و چیزی می شویم در امتداد بودنِ سابق مان. البته رفرم، ساده تر و اجرایی تر از انقلاب است اما در صورتی قابل اجرا است که  حداقل هایی وجود داشته باشد تا بتوان بر پایه ی آن حداقل ها ساختمانی رفیع احداث کرد و به قول آن ضرب و المثل قدیمی، پایه ها، کج هم نباشند که در این صورت بنای ما تا ثریا کج می شود و بار کج هم که به سر منزل مقصود نمی رسد.

و اما انقلاب:

این کلمه ترس بر می انگیزد. چون همانطور که نوشتم در ذات انقلاب ویران گری است. اما مهمتر از این انقلاب، پیش مرحله ی انقلاب است. احتمالا تعبیر مرحوم شریعتی را در مورد انقلاب شنیده اید. به نظر من این سخن هر چند در باره انقلابات اجتماعی گفته شده است اما برای انقلابهای فردی نیز مصداق دارد. شریعتی می گوید: « انقلاب قبل از خود آگاهی به فاجعه می انجامد» تصور کنید بنایی هر چند بی ارزش و مخروبه که زیستگاه فعلی ما است را خراب کنیم. بدون توجه به این که امکاناتی برای ساختن عمار تی رفیع نداریم. آنوقت همین کنج عافیت را نیز از دست خواهیم داد.

فرزندان متولد دهه ی 50 غالبا نیاز به انقلاب، بر خود دارند. نسلی که نه از شر و شور انقلاب اجتماعی چیزی فهمید و نه آن انقلاب و جنگ بعد از آن فرصتی برای والدین ش باقی گذاشت تا به تربیت ش همت بگمارند. اولویت ها در آن دوران چیزهایی بود که بعدها اثری از آنها باقی نماند. روشنفکران و هنرمندان ش (نظیر سروش و مخملباف) آنچنان تغییر  مسیر و فکر و ایدئولوژی دادند که او تاب و توان هماهنگ شدن با آنها را نیافت. نویسندگان دهه های قبل هم یا تکفیر شدند و یا آثارشان با سانسور شدید و مطابق مد روز منتشر شد. قهرمانان شان اسطوره هایی  بی بال و پر بودند. رستم و سهراب و اسفندیار به مسلخ رفتند و کوروش و داریوش تکفیر شدند.

فرزندان آن دهه کودکان جنگ بودند و ویران گری. پدران شان یا شهید بودند و جانباز و یا مطرود حکومت و زندانی،  یا عطای همه چیز را به لقای ش بخشیده بودند و نان بی رگی می خوردند و یا غم نان آنچنان اسیر شان کرده بود که فرصتی برای تربیت فرزندان نمی ماند.

فرزندان دهه ی پنجاه آنقدر گرفتار باید ها و نباید ها و تغییر ارزشها شدند که رمقی برای آفرینش و باز آفرینی شان نماند. کلاسهای شان 50 نفره بود و  در نیمکت های 4 نفری و 5 نفری می نشستند. کنکور ورودی دانشگاه بسان سدی بود به بزرگی یک دنیا بدبختی و بیچارگی. از هر 100 نفرشان 4 – 5 نفر راهی دانشگاه شدند.

 پدرانِ و مادرانِ فرزندانِ دهه ی پنجاه هم خود بسان کودکانشان نسلی سوخته بودند. مصائب انقلاب اول و دوم و جنگ و انقلاب فرهنگی و گزینش های متکی بر ردِ مُهر بر پیشانی رمق شان را گرفته بود. رویاهای خود را در آیینه ی آینده ی کودکانشان می دیدند. به جای همت گماردن بر تربیت آنها، خواستند فرزندان شان، آن شوند که خود روزی در آرزویش بودند.

این کودکان دیروز که حالا در آستانه ی 30 تا 40 سالگی اند نیاز دارند بر خود بشورند. انقلاب کنند و خود، خود را تربیت کنند.

پی نوشت۱: من هم می خواهم بر علیه خودم انقلاب کنم . اما نه به این زودی ها. فعلا که ابلوموف وار دراز می کشم و کتاب و مجله نشخوار می کنم. شب تصمیم می گیرم و صبح می شوم همان گاو مش حسن.

پی نوشت۲: دوست عزیزم نگاهی نو دارم برای سوال تو جواب  می نویسم. به عمر این پست که قد نداد. امیدوارم موضوع پست بعدیم باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 23:14  توسط محمد یوسفی  | 

ماه های آخر سال برای مدیران ادارات و دوایر دولتی و شبه دولتی روزه های پر جنب و جوشی است. همه در پی ارائه ی طرح و برنامه اند تا سال آینده را با بودجه ی بیشتری آغاز کنند. بودجه های مصوب سال جاری را هم تند تند خرج می کنند مبادا که مدیران رده ی بالاتر گمان ببرند آنها عرضه ی خرج کردن نداشته اند. تا چند سال پیش این هنر بود. اکنون اما، هنر چیز دیگری است. هر مدیری که اول سال بودجه ی بیشتری تحویل بگیرد و آخر سال پول بیشتری روانه ی خزانه ی بی حساب و کتاب دولت کند موفق تر است و بیشتر احسنت تحویل می گیرد و حتما مواجب بیشتری نصیبش می شود. اداره ی کوچک شبه دولتی ما هم از این قاعده مستثنی نیست. مدیران تند تند برگه های استاندارد و تکراری بودجه را که تنها تفاوتش با برگه های سالهای قبل آخرین شماره ی سال آنها است پر می کنند. هر چه طرح ها پر طمطراق تر و بلند پروازانه تر پول بیشتر. اول هر طرحی هم جمله های « بر اساس فلان بند یا تبصره ی چشم انداز » و « در راستای اهداف نظام جمهوری اسلامی »  را اضافه می کنند.

آخر سال هم هیچ بنده ی خدایی پیدا نمی شود تا سوال کند این همه طرح و برنامه که اول سال ارئه کردید چه شد و چرا اجرا نشد. قسمت جالب ماجرا دفترچه ی شرح فعالیت ها ست. آمارها چنان غلو آمیز ارئه می شوند که فک انداز می شوند و بعضی وقتها غیر قابل باور. برای نمونه آماری که من مسئول تهیه اش هستم. هر سال زمان برنامه هایی که در واحد ما مونتاژ می شود باید به تفکیک گزارش شود. مثلا من می نویسم:

برنامه های مستند گزارشی 500 دقیقه .

مسئول من برای  مدیر روابط عمومی عدد 500 ناقابل را بسته به کرمش تا 700 و گاهی هزار افزایش می دهد و مدیر محترم روابط عمومی هم برای رند کردن عدد و گاهی هم برای از رندی انداختن آن 100 تا 200 دقیقه بیشتر می نویسد و آن را به مدیر عامل ارائه می دهد. مدیر عامل با خود نویس سبزش خطی به یادگار بر روی عدد کذایی می کشد و او هم 100 تا 200 دقیقه اضافه می کند. دفترچه ی شرح فعالیت ها که چاپ شده، به دستمان می رسد به جای عدد 500 من (که با ضرب و زور و با کلی عذاب وجدان نوشته ام) عدد رویایی 1300 تا 1500 دقیقه ذکر شده است. حساب کتاب که می کنم می بینم برای این همه کار علاوه بر شب و روز به کلی ساعت اضافه هم نیاز دارم.

سال اول کارم، با چنان دقتی این گزارش کارها را ارائه می دادم و با دقتی بیشتر طرح های سال آینده را وارد برگه های بودجه می کردم، که همکاران قدیمی مسخره ام می کردند. اما اکنون تنها 20 دقیقه زمان لازم دارم تا نزدیک به 100  برگه ی گزارش  و بودجه را پر کنم و میلیونها ریال بر بودجه ی اداره ام بیفزایم.

آ...ی ، آ..ها..ی ، آی ..... بودجه می نویسیم...، فیلم مونتاژ می کنیم ، در راستای چشم انداز 20 ساله آب حوض هم خالی می کنیم... پیرزن خفه می کنیم.آ...ی .. ، آهای ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 0:52  توسط محمد یوسفی  | 

چه می شود گفت وقتی سرما تا آخرین سلولهای مغز ت رسوخ کرده و نوک  انگشت شست پای راستت بی حس شده است. بیرون از این چهار دیواری پر از سرما است و درونش سرد تر و درون من انگار پر از قندیل است. نمی دانم چرا اینقدر سرم درد می کند و چرا هر چه شلغم می خورم خس خس سینه ام آرام نمی شود. بد تر از همه دلم ، پر از آشوب است. حس می کنم می خواهم بالا بیاورم.  هر چه انگشت فرو می کنم تا انتهای حلقم فایده ای ندارد. آی جماعت اینجا سرد است. اینجا خیلی سرد است. حتی گرمای هم آغوشی هم نمی تواند ذره ای از یخ این سرما را آب کند. آی جماعت اینجا سرد است، سرد است، سرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 0:6  توسط محمد یوسفی  | 

خلاقیت از آن دسته اموری است که مثل گیاه، نیاز به پرورش دارد. البته آموزش و پرورش. ذهن مثل چرخ دنده های ساعت می ماند که اگر زنگ بزند دیگر به کار نمی آید. فرق آدم های موفق و ناموفق دقیقا در همین نکته است. آدم های موفق نمی گذارند این سرمایه از دست برود. خلاقیت را به خدمت می گیرند و آن را پرورش می دهند تا به نبوغ برسند. نبوغ هم که انتها ندارد.

اما پرورش خلاقیت لوازمی می خواهد. یکی از بیشمار لوازم آن، اندیشیدن در آزادی است. مراد از آزادی فکر ، سمند تخیل را زین کردن و تاختن تا انتهای آن چیزی که عقل مان می رسد. اصلا مگر نه این است که فکر کردن بی محابا ی  بشر سبب تولد این همه اختراع و اکتشاف است. مگر نه این که اکثر دست آورد های امروزین این حیوانِ دو پا یِ ناطقِ متفکر، روزگاری مشتی کلمه بر صفحه ی سفید کاغذ بوده است.

زمانی محدودیت ابزاری برای خلاقیت بود. می گفتند انسان در محدودیت است که به تفکری خلاق دست پیدا می کند. عالم اختراع میکند، کاشف کشف می کند و هنرمند می آفریند. این جمله ی قصار هم دستاویزی شده بود برای در تنگنا گذشتن آدم ها. افق فکر که اندکی گسترده تر می شد حکایت گلیم پیش می آمد و پاهایی درازتر از گلیم. نمونه اش در هنر فراوان است. هنرمندان برای نشان دادن بدیهیات متوسل به تشبیه و استعاره و مجاز می شوند. فیلمسازان از نمایش ساده ترین لحظات عاطفی بر حذر ند. داستان نویسان  کلمات را آنقدر می چرخانند تا خدایی ناکرده مفهومی مبتذل از آن تراوش نکند. نقاشان حجابی سهمگین بر قلم مو ها کشیده اند تا هرز گاهی رنگها خود مختارانه جست و خیز نکنند...

نتیجه ی این همه محدودیت توقف است نه خلاقیت. سینمای ما به بن بست رسیده است. شعر مان سالهاست که آدم بزرگی تربیت نکرده، در این وانفسا  وضع و حال تئاتر و رمان و داستان و نقاشی و موسیقی مان هم که واویلاست. نگاهی به مضمون  فیلم های اروپایی و آمریکایی بیندازید و آن را با مضمون فیلم های ایرانی مقایسه کنید. هنرهای تجسمی کشورهای دیگر را ببینید. مجسمه ها و نقاشی ها و طرح های گرافیکی. - معماری را فراموش کرده ام - چه اثر قابل توجهی در این چند سال آفریده شده است که بشود آن را برای نسل های بعد به یادگار گذاشت تا هم ردیف شاهکارهای عصر صفوی و حتی قاجاریه شوند.

آری این چنین است برادر.

امروز کلی پوستر دیدم. پوسترهای تبلیغاتی. ایرانی و خارجی. چیزی که در این میان برای من جالب توجه بود همین آزادانه فکر کردن طراحان خارجی است. زمین و زمان انگار عرصه پرواز ذهنشان است. در عین سادگی و به دور از ابتذال. در این میان خام بودن طرح های ایرانی پیش از پیش به چشم می آمد و از همه مهمتر، تکراری بود نشان. انگار همه آنها را یک نفر طراحی کرده باشد و از همه تاسف بارتر، انگار سالها پیش طراحی شده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 0:47  توسط محمد یوسفی  |