تبليغاتX
خاطرات یک تدوینگر جوان
یادداشت های روزانه

چند روز پیش با اتومبیل پراید دوستم جمیل، طی طریق می کردیم. تویوتا کمری زیبایی با سرنشین زیباتری از کنارمان گذشت. از پشت شیشه های بالا رفته ی کمری می شد خنکای داخلش را حدس زد و از آرامش سرنشین ش رایحه خوش زندگی را استشمام کرد.  البته خرابی کولر اتومبیل ِ جمیل  و بوی مانده ی سیگار هم در تداعی این حس ها بی تاثیر نبود.

جمیل خبر روز ِ روزنامه ها را برایم گفت و این که اتومبیل های لوکس، دیگر سهمیه بنزین نمی گیرند و اینکه دولت با کدام توجیه حقوق شهروندی این لوکس سواران را نادیده می گیرد.

با غیض می گویم تنها کار مثبت این حضرات عدالت جو همین است. کسی که اتومبیل 30 میلیونی سوار می شود دنگ ش نرم، پول بنزین آزادش را هم بدهد. جمیل نگاهم می کند و می پرسد که شوخی می کنم یا نه. من که گرما کلافه ام کرده و خستگی ِ از صبح ایستادن برای گرفتن تصویر از خزعبلات روئسا ی محل کارم، روحم را آزار می دهد با لحن تندی می گویم آنها هیچ احتیاجی به این سهمیه ی ماهانه ندارند. جمیل می گوید افکار روئسا روی تو هم تاثیر گذاشته. داد می زنم پس سهم من چه؟ من که اتومبیل لوکس و غیر لوکس ندارم چگونه سهمیه ام را بگیرم؟ من که مجبورم مسیر 15 دقیقه ای را یک ساعته با اتوبوس شرکت واحد بیایم گناهم چیست؟ من که باید ترافیک بولوار وکیل آباد را با نگاه به ریل های زنگ زده ی قطار طلسم شده ی شهری(1) طی کنم چرا مجازات می شوم؟ و سکوت و تحمل ِ گرما و خستگی ِ روح  و دود سیگار میهمان ِ بقیه راه مان بود.

به خانه که می رسم و خنک می شوم، بیشتر فکر می کنم و اینکه به راستی حق با من بود یا جمیل. به روسیه فکر می کنم و اینکه انتهای این تفکر ِِ من به کجا می انجامد. فیلم دکتر ژیواگو در ذهنم تداعی می شود و صحنه ی آمدن ژیواگو از جنگ را پیش چشم می آورم. رمان خانه ی ادریسی های غزاله علیزاده هم توصیف دقیق ِ قسمت کردن همه چیز است. آدم هایی که تا دیروز هیچ نسبتی با تو نداشتند امروز به اسم خلق  و کارگر و رفیق، میهمان که نه در خانه با تو شریکند. خانه ای که از آبا و اجداد ت به ارث رسیده است.

آیا این انتهای تفکر من است؟ نه، من تنها سهم خودم را از منابع طبیعی مملکت م می خواهم.

به این فکر می کنم که آیا مفاهیم به تنهایی می توانند زیبا باشند. عدالت یکی از همین مفاهیم ِ به غایت  زیباست که چهره اش چندین بار تاریخ را لکه دار کرده است. رفاه، آسایش ، بزرگی، پیشرفت، آزادی ، دموکراسی. این واژه ها و دیگر واژه های خوب را که رصد کنی تاریخ شان می رسد به تلف شدن هزاران انسان. یتیم شدن هزاران کودک و آفریدن هولوکاست های بیشمار که یکیشان در حافظه ی ضعیف ِ این میلیاردها انسان ِ زنده مانده است.

 دیشب فیلم مستند زندگی آدولف هیتلر (ساخته ی پل روتا) را می دیدم. و فریاد های بی امان او که مردم آلمان را نوید می داد برای زندگی بهتر. فیلم با  بازگو کردن شرایط روی کار آمدن هیتلر شروع می شود. تنم لرزید و عرق سردی بر پیشانی ام نشست. منزوی شدن آلمان، تورم افسار گسیخته، مردم سرخورده، حاکمانی با افکار خوب اما فاقد کارایی و مردی کوتاه قد که تند تند حرف می زند. حرف می زند و حرف می زند و فریاد می کشد و نوید زندگی بهتری را می دهد .

آیا انتهای تفکر من به اینجا می رسد؟؟؟

 

 1:قطار شهری دو خط موازی است که غرب مشهد را به شرقش پیوند می دهد. سالهاست که مشهدی ها راه بندان های ناشی از حفاری برای ساختن این آیینه دق را تحمل می کنند ولی خبری از افتتاحش نیست که نیست. به عبارتی قرار بر این بوده است که از فروردین سال 1383 ملت قهرمان پرور مشهد قطار سواری کنند اما هنوز خبری نیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 23:58  توسط محمد یوسفی  | 

یک فیلمنامه نویس  برای ورود آدم ها به فیلمنامه اش دو راه پیش رو دارد. اول آنکه زحمت بکشد و کلی تحقیق کند تا یک نقش به صورت یک شخصیت وارد قصه شود و دوم  آن که یک شخصیت ساخته و پرداخته شده را بدون زحمت به قصه الصاق کند که به این گونه شخصیت ها، تیپ نیز می گویند. البته همیشه هم تیپ سازی بد نمی شود حالا مثال می زنم. تفاوت شخصیت با تیپ چیست؟ مهمترین تفاوت شان در این است که شخصیت ها معمولا خاکستری هستند. یعنی یکی مثل من یا تو، آدم هستند فارغ از بدی یا خوبی شان. بدِ بد یا خوبِ خوب نیستند اشتباه می کنند بعضی وقتها کارهای غیر قابل پیش بینی از آنها سر می زند و در یک کلام به راحتی می توانی عین شان را در دنیای واقعی مثال بزنی. اما تیپ ها: شخصیت های سیاه و سفیدی هستند که نقطه ی مشترک شان این است که کلیشه ای اند. تا ببینی شان تا ته قصه را حدس می زنی  و اینکه اصلا چه کاره اند و چند مردِ حلاجند. مثل تیپ رزمنده های بزن بهادر فیلم های ایرانی  و یا حاجی بازاری های چاق ِ پولدار ِ زن باز که چند وقتی است شریفی نیا نقشش را در فیلم های ایرانی بازی می کند و یا زن های «ف ا ح ش ه ی ِ» خواننده ی ِ فیلم های فارسی قبل از انقلاب که بی برو برگرد دخترهای شریفی بودند که نیاز مالی مجبور شان می کرد تا تن فروشی کنند.

البته از جنبه ی دیگر که به تیپ نگاه کنی خوب به نظر می رسد. مهمترین علتش این است که فیلمساز وقتی را برای معرفی شخصیتش نمی گذارد. مهمترین تیپ تاریخ سینما مرد ِ آس و پاس ِِ ولگرد است که حضرت چاپلین جاودانه اش کرده است.

از این مقدمه ی طولانی که بگذریم می خواهم بگویم ما ایرانی ها استاد ساختن تیپ هستیم در عرصه های مذهبی و سیاسی و اجتماعی. زود طرف را سیاه یا سفید می کنیم و می گذاریم ش کنار. در عرصه ی مذهب تا آن جا که پای اعتقادات مان به گلیم اجتماع کشیده نشده است مشکلی نیست اما خدا نکند این سیاه و سفید کردن آدم ها به عرصه های سیاسی و اجتماعی هم کشیده شود. نتیجه می شود مرده باد و زنده باد های مکرر. روزی مصدق را رهبری ملی می نامیم فرداش می شود خائن. بازرگان اول ناجی وطن است و آخر می شود وطن فروش. شریعتی تئوریسین  انقلاب است و بعد از انقلاب می شود جیز. رفسنجانی قبل از مجلس ششم پدر مافیا ست قبل از انتخابات ریاست جمهوری نهم می شود منجی کشور. کسی مثل آیت الله خمینی هم که قربانش بروم نمی شود در موردش حرف زد. (البته فعلا)

آیت الله خمینی را در دو عرصه ی سیاست و مذهب می شود در موردش حرف زد. اگر در عرصه ی مذهب نیاز باشد برای رهبری توده ها از او بت ساخت هیچ حرفی نیست اما اگر در عرصه سیاست که بازی دو دو تا چهار تا است بخواهیم از او بت بسازیم ( همانگونه که الان ساخته اند) شخصیت مذهبی اش را هم خدشه دار خواهیم ساخت.

خمینی در قامت یک رهبر مذهبی می تواند فتوا به کشتن سلمان فارسی بدهد، او می تواند به گورباچف نامه بنویسد و او را به اسلام دعوت کند، می تواند سخنرانی کند و بگوید «ما اگر با اسرائیل رابطه برقرار کنیم با آل سعود رابطه برقرار نمی کنیم»، او می تواند فریاد برآورد که جنگ جنگ تا پیروزی، راه قدس از کربلا می گذرد، آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند، و هزاران جمله ی دیگر اما وقتی رهبر سیاسی کشوری است هر حرفی را نباید و نمی تواند بزند.

انتقادهایی که هم اکنون به احمدی نژاد می شود برای نوع حرف زدنش و گاهی عمل کردنش، همه به آیت الله خمینی هم وارد است. هزینه هایی که بعضی از حرف های این بنده ی خوب خدا بر کشور وارد کرده است هنوز که هنوز است از جیب این ملت قهرمان پرور پرداخت می شود. آری بت ساختن و سیاه و سفید کردن آدم ها در عرصه ی سیاست و اجتماع کمترین ضررش این است که باب انتقاد را می بندد. این می شود که بعد از 20 سال از رحلت آن مرد ِ خدا کوتاه نظری مثل احمدی نژاد عَلَم بر زمین نیفتاده اش را بر می دارد تا همچون او شود. نامه می نویسد، شعارهای احساسی می دهد و خود را فرستاده ی امام زمان می نامد. کاری که جانشین آیت الله هم از انجام آنها ابا دارد.

چند سال پیش در کنار چند دوست که اکنون هر کدام به گوشه ای از این گیتی رفته اند فیلم ژاندارک ساخته ی لوک بسون را می دیدیم. بعد از دیدن فیلم من آنقدر ذوق مرگ شده بودم که رفقا تعجب کردند. حرف من این بود که غربی ها حتی برای شخصیت های مذهبی شان هم باب دیگر گونه نگاه کردن را نبسته اند. ژاندارکِ قدیس در این فیلم چنان به تصویر کشیده می شود که تمام پیش فرض های موجود در موردش را می شکند. در آخر فیلم او دیگر قدیس نیست بلکه انسانی است همچون من و تو که شک دارد صدایی که می شنود از طرف خدا است یا شیطان. لوک بسون به ظرافت روزنه ای می گشاید برای شناختن دوباره ی  ژاندارک. حالا می خواهد نتیجه اش هر چه باشد. یا ژاندارک دوباره قدیس می شود و یا اینکه تنها در مقام قهرمان ملی یک کشور باقی می ماند و یا شاید هم کسی که به ندای شیطان پاسخ داده و در پی ارضای نفس خود بوده است. مهم این است که این شناخت دوباره محصول فکر است نه احساس.

نمی دانم این آرزوی من چقدر محال است که روزگاری بتِ ساخته شده ی آیت الله خمینی بشکند و او همچون یک انسان در معرض قضاوت تاریخ قرار گیرد. نه اینکه عده ای او را ملای متحجر بدانند و عده ای دیگر مردِ همه ی دوران ها، مردِ بدون تکرار.

 

 

                               

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 1:15  توسط محمد یوسفی  | 

این روزها گلستان سعدی را می خوانم. سادگی و پر مغزی نثرش برایم حیرت آور است. به نوشته های پر پیچ و خم امروزی که نگاه می کنم حرصم می گیرد. برای رساندن مفهومی چنان کلمات را می پیچانند و جملات را طولانی می کنند که خواننده ی بیچاره به نیمه نرسیده ابتدای جمله یادش می رود.

مفاهیم و علت های برخی از حکایت ها آنقدر تازگی دارد که گمان می بری سعدی علیه الرحمه همین دیشب آنان را نگاشته است. کلمات در عین حفظ آهنگ آنقدر جامع و کاملند که در کوتاهترین شکل جمله رساترین معنی را می دهند. شاید پر بیراه نباشد که برخی از داستانکهای گلستان را ( منهای شعرش) از نظر ساختار به داستانهای مینیمالیستی تشبیه کنیم.

و اما این حکایت:

این حکایت را می شود به رفتا رو کردار این روزهای کسانی نسبت داد که مسلمانی شان را چماغ کرده اند بر سر این ملت و به قول عزیزی، کاری که استکبار جهانی در طول چنیدن قرن نتوانست با ایرانیان انجام دهد 30 ساله به ثمر نشاندند و آن سرخوردگی از دین و آیین بود.

 

حکايت چهاردهم

  ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همی‌خواند. صاحبدلی بر او بگذشت گفت: تو را مشاهره چندست؟ گفت: هيچ. گفت: پس اين زحمت خود چندان چرا همی‌دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.

گلستان سعدی: باب چهارم، در فوايد خاموشى

تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

 

پی نوشت: دوست عزیز مریم :

حس می کنم خاطرات کرمان آنقدر از من دور شده اند که چیزی برای نوشتن ندارم. این سفر برایم فقط دوری از روزمرگی را به ارمغان آورد. هر چند اندک اما غنیمت بود. این عکس باغ شازده را تقدیمت می کنم. کم ما و کرم شما.

 

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 1:16  توسط محمد یوسفی  |