|
یادداشت های روزانه
|
زیستن را چگونه باید معنا کرد؟ (این فرق می کند با این که تو چگونه باشی که به زندگی معنی بدهی.)
یک راه ش این است که هر چه پیش آید را خوشامد گویی، راه حل دیگرش شاید این باشد که برای این پیش آمدن برنامه ریزی کنی. لااقل تا آنجا که می توانی.
راه سومی هم هست که ما استادش هستیم. اکثر مان قُر می زنیم. مهم نیست چرا، چگونه و برای چه. مهم این است که قُر بزنیم. زندگیمان این گونه می گذرد.
همه چیز و همه کس و همه جا در چشم ما مقصر ند جز خود ما. پس قُر می زنیم تا وجدانمان آسوده شود. موقعیت مان هم فرقی نمی کند. امسال که پشت کنکوریم قُر می زنیم از کنکور، فردا که قبول می شویم قُر می زنیم از دانشگاه، فارغ التحصیل که می شویم از بی کاری می نالیم، کار که پیدا می کنیم قُر می زنیم از بی خانواده بودن، ازدواج که می کنیم و بچه ها دور و برمان بالا و پایین می روند قُر می زنیم که خانه و ماشین و مستغلات نداریم. آنها را که می خریم قُر می زنیم که چرا بهتر ش را نداریم. بهتر ش را که داشته باشیم باز هم قُر می زنیم. فرقی نمی کند پولدار باشیم یا بی پول. با سواد باشیم یا بی سواد. موفق باشیم یا شکست خورده. موقعیت اجتماع مان مناسب باشد یا نا مناسب. هیچ فرقی نمی کند فقط قُر می زنیم.
بعضی وقت ها که با خودم قُر می زنم به نا گاه خدا را تصور می کنم که از آن بالا چشم غره می رود به من که ای پدر سگِ بی پدر و مادر، ای کودن ِ عوضی، ای ... از جلوی چشمم دور شو تا جد و آباد ت را جلوی چشمت نیاورده ام.
و من قُر قُر کنان از خدا دور می شوم.
سلام.
نگران نباش من زنده ام.
به لطف خدا نفسی می آید و می رود. روزها را مثل قطار فشنگ شلیک می کنم و شبها را هم که در خواب غفلتم. آلزایمرم روز به روز گسترش پیدا می کند. تا چند وقت پیش کیف و دسته کلید و همراهم را جا می گذاشتم، این روزها دائم خودم را جا می گذارم. یاد می رود کجا بودم و کجا هستم و کجا می روم. مجله های شهروند م را چند بار می خوانم چون یادم می رود که خوانده بودشان یا نه. همین وبلاگم اگر رمز ورود و اسم کاربر ام را هزار جا ننویسم نمی توانم مطلب پست کنم. باز جای شکرش باقی است هنوز نوشتن یادم هست. بگذریم. تو خوبی؟؟ چند وقت است که ندیدمت. یادم رفته آخرین بار کی دیدمت. کی با تو حرف زدم مهم نیست. اصلا مهم نیست. چی مهم است که این یکی مهم باشد. مهم این است که من هنوز زنده ام. نفسی می آید و نفسی می رود.... این را قبلا که نوشته بودم.....
جمعه ی پیش رفتم تهران. شهر بی در و پیکر ایران. جمعه ی تهران بر عکس بقیه ی روزهایش قشنگ است. خلوت است. آدم فرصت می کند زیبایی های این شهر را ببیند. روزهای دیگر هفته خلقت را تنگ می کند. نمی دانم با کدام عقلم می خواستم بیایم تهران زندگی کنم. باور کن اگر آمده بودم الان زنده نبودم. اینجا می نوشتم: من مرده ام. نه الان که زنده ام. اگر آمده بودم تهران و مانده بودم الان زنده نبودم.
چند روز است هوای سالهای دهه ی ۷۰ را کرده ام. روزهای نو جوانی ام. روزهایی که سیگار فروردین می کشیدم و نان سنگگ می خوردم و پیاده راه می رفتم. فکر می کنم چقدر آن روزها خوشبخت بودم. البته الان این فکر را می کنم . شاید در دهه ی ۹۰ ، همین فکر ها را راجع به دهه ی هشتاد داشته باشم. شاید هم مرده باشم . نمی دانم. شاید هم آلزایمرم اجازه ندهد یادم بیاید زنده ام یا مرده.
خوب خسته شدم از بس پشت مانیتور نشستم و زل زدم به صفحه ی سفید بلاگفا تا برای تو یادداشت بنویسم. می خواهم برم بخوابم. خواب نمی آید. اما به هر حال باید بخوابم.