تبليغاتX
خاطرات یک تدوینگر جوان - شورای نگهبان و کلمنته
یادداشت های روزانه

خبر داغ این روزها برای آنان که اندکی به سیاست از نوع ایرانی اش علاقه دارند، رد صلاحیت تعدادی از ثبت نام کنند گان، برای انتخابات مجلس هشتم است. رد صلاحیت کسانی که خود روزگاری بر مسند مهمترین مسئولیتهای حکومت جا خوش کرده بودند، که این اگر تراژدی نباشد طنز تلخی است که از هر کس، نیش خندی می گیرد.

این رویدادها همزمان است با گرامیداشت روزهایی که ادعا می شود، روزهای آزادی از بندِ حکومتِ طاغوتِ جبارِ ستمگرِ بد کردار است. حکومتی که مجالسِ سنا و نمایندگان ش هرچند به ظاهر منتسبِ به مردم بوده اند اما به واقع با تقلب  و تخلف توسطِ خود حکومت انتخاب می شده اند. (از کودکی چنین روزهایی را با شرشره بندی کلاسهای مان جشن می گرفتیم و در عصری که شادی حرام بود غنیمتی بود شادی کردن، حالا به هر بهانه ای که می خواست باشد. پول شرشره بندی را هم از پس انداز مان و پول تو جیبی مان می گرفتند تا بر مردمی بودن جشن ها، هر چه بیشتر تاکید شود.)

 من که به یاد نمی آورم. هر چه می دانم از دریچه ی تنگ کتابهای درسی تاریخ است و دریچه ی تنگ تر برنامه های توجیه کننده ی تلویزیون. از بدی شاه فقط کاخ سعد آباد را دیده ام و تعریف از کاسه ی توالت ش که می گفتند طلاست و در ورودی اش، که عکس زاغه نشینان حاشیه تهران را زده بودند تا خر فهم مان کنند: «انقلاب ما انقلاب همین کوخ نشینان است. »

این روزها خبر رد صلاحیت کسانی را می شنویم که افتخار شان شوریدن بر همان کاریکاتوری  است که در ذهن ما نقش بسته است. شاه ی که حتما باید می رفت تا مملکت ما آباد شود و دست اجنبی از ثروت های ملی مان کوتاه. ناخودآگاه یاد این جمله معروف می افتم که « انقلاب فرزندان خود را می خورد» فرزندانِ نا خلفی که در روزگارِ جوانی با سودای آزادی و عدالت پایه های حکومتی را ویران کردند تا حکومتی دیگر که قرار بوده دموکراسی باشد و اسلامی، بر جایش بنشیند.

اما این فرزندان نا خلف، روزگاری که خود بر مسند قدرت بودند چه کردند؟ یا خود از حذف کنند گان بودند و یا در مقابل هر حذف سکوت، اختیار می کردند. روزگاری که بر طبل قدرت می کوبیدند و با قدرتِ جوانی لانه ی جاسوسی اشغال می کردند تا دولتی که جنبه ی ملی اش بر مذهبی بودنش می چر بید ساقط شود آیا فکرش را می کردند که قرار است روزهایی نه چندان دور از خر مراد پیاده شوند؟ وقتی انقلاب را با نگاهی به شرق و خصوصا چین در بعد فرهنگی اش توسعه دادند و اساتید به اصطلاح مورد دار را به جرم هایی واهی خانه نشین کردند، آیا گمان می بردند که بعد ها خود گرفتارِ قرعه ی این فال می شوند؟

ما ایرانی مثلِ جالبی داریم برای این جور وقتها. می گوییم از هر دست که بدهی از همان دست هم می گیری. و تاریخ ما حکایت های مکرر این دادن و گرفتن است از تاریخ باستان مان تا حالا و خصوصا این صد سال اخیر که بر تارک خود نشان جنبش مشروطه و بعد هم انقلاب اسلامی را دارد.

پی نوشت: بیشتر به جبر زمانه و اندکی اختیار در خانه تلویزیون نداریم (یک نفر با معرفت هم پیدا نمی شود به مناسبت هجرت به زندگی مشترک، هدیه برایمان تلویزیون بیاورد آن هم از نوع LCD  که به شدت مورد علاقه ی خانمی است ) در نبود جعبه ی جادو مجبور به گوش سپردن به رادیو هستیم. همه ی شبکه های رادیویی از فرهنگ و گفتگو و جوان تا شبکه ی استانی روی دو موضوع فوکوس کرده اند. اول توجیه رد صلاحیت ها که می کوشند مطابق با قانون جلوه اش دهند و دوم انتخابِ کلمنته سر مربی جدید تیم ملی فوتبال. حالا من باید بیابم پرتقال فروش را...

 

                    

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 0:11  توسط محمد یوسفی  |