|
یادداشت های روزانه
|
همه می گویند تو مریضی باورم نمی شود.
از هزار تا مرض بزرگ و کوچکی که دارم پرخرج ترینش در این عهد گرانی، کتاب خریدن است. مشهدی های اهل کتاب خواندن حتما گذارشان به انتشارات امام افتاده است. هر وقت از آن گوشه و کنارها بگذرم
و ناپرهیزی کنم و داخل شوم با گوشهای آویزان بیرون می آیم. چند هزار تومانی کتاب خریده ام و تا آخر ماه باید سماغ بمکم ( شما بخوانید بمکیم) هر بارکلی کتاب می خرم اما دریغ از خواندنش. آن وقت عذاب وجدانی سراغم می آید که نگو و نپرس. شرمنده ی شکم خالی خودم و خانمی می شوم( البته این روزها حواسم جمع شده است وسعی می کنم کمتر سراغ انتشارات امام بروم.)
دعوت نامه ی حضرت مسعود را که دیدم، سراغی از قفسه های کتابخانه گرفتم. اگر ابداع کنندگان این بازی وبلاگی لطف می کردند و می گفتند کتاب هایی را که کامل خوانده اید نام ببرید کار من راحت تر می شد.
اولین کتابی که نخواندنش اذیتم می کند قرآن است. با کلی پس انداز و جستجو، ترجمه ی دلخواهم را یافتم (خرمشاهی). این که گفتم نخواندن این کتاب اذیتم می کند نه از باب شدت مسلمانی ام است، بلکه از این جهت که بالاخره به جبر یا اختیار دینم اسلام است و پایه ی اسلام را بر ستون های قران بنا کرده اند. خواندنش اگر واجب نباشد امری است به غایت ضروری.
کتاب دوم ابلوف(ایوان گنچاروف) است. کتاب را چند سال پیش خریدم. از دستفروشی در حاشیه ی خیابان. آن روزها کارگری می کردم برای گذران زندگی با دستمزد روزی ۳۰۰۰ تومان. کتاب را بعد از دیدن فیلم ابلوموف در بساط کتاب فروشی یافتم. برق دیدگانم چشم طمع کتاب فروش را باز کرد و کتاب را ۳۰۰۰تومان به من فروخت. بعد از دعوت مسعود خان یاد آن روزها افتادم. الان نیمه های رمان هستم. توصیه می کنم حتما بخوانیدش. به تازگی با قیمت ۸۰۰۰ تومان تجدید چاپ شده است.
کتاب سوم دیوان حافظ است. البته با خودتان فکر نکنید کتابهای بقیه شاعران را خوانده ام و فقط مانده این خدا بیامرز، نه، آرزویم خواندن گلستان یآ بوستان سعدی است (کدامشان نثر بود!!!!!؟). حافظ را نوشتم به این دلیل که روزگاری داشتم با این حضرت اجل. حالی می کردیم با هم و حال می دادیم به هم. اما واقعه ای سبب شد تا امروز قهر باشم با او ( وشاید او با من)
کتاب چهارمی که نخواندش حسرت بر دل من گذاشته فربه تر از ایدئولوژی (سروش) است. چند بار آن چنان یورش بردم برای خواندن کتاب که فکر کردم دو ساعته (یا به عباری دو سوته ) می خوانمش اما هیهات. ۲۰ صفحه بیشتر نتوانستم بخوانمش (الان یادم نمی آید نمی فهمیدمش یا خوابم می برد)
به این فهرست می توانید کلی کتاب ناتمام دیگر هم اضافه کنید.
پی نوشت۱: در بازی های سابق به هر کس که ادامه ی بازی را حواله دادیم عذر خواست. جز مسعود خان. برای جلو گیری از خیط شدن مجدد نام نمی برم هر کدام از دوستان که حرف بیخ گلویشان گیر کرده است و از شدت عذاب وجدان خواب شب ندارند خودشان اعتراف کنند.
پی نوشت ۲: زهرا موثق عزیز مطلب جالبی در این باره نوشته است سر بزنید و بخوانید ضرر نمی کنید.