|
یادداشت های روزانه
|
می گویند یکی از نشانه های آخر الزمان این است که امور باطل چنان لباس ِ حق بر تن می کنند که تمیز شان از یکدیگر به غایت دشوار می شود و من فکر می کنم از ابتدای خلقت آدم این دشواری ِ انتخاب وجود داشته است و حتی گاهی اوقات گذر زمان، که حلّال همه ی رازهای بشری است هم نمی تواند بر حقانیت امری گواهی دهد. از کجا معلوم چیزی که من می گویم و می فهمم و درک می کنم حقیقت باشد و حتی ذره ای از آن. عقل هم که قرار است حجت باشد بر تشخیص امور باطل از حق، بر مبنای گزینه هایی عمل می کند که هیچ تضمینی بر صحت عملکرد ش نمی توان یافت. قلب هم که سراسر اوهام می بافد و بر اساس احساس نظر می دهد. پس چگونه باید زیست و چگونه باید تصمیم گرفت.
پیامبران آسمانی هم که قرن ها ست ما را به حال خود رها کرده اند. دیگر وحی هم، از آسمان به زمین نمی آید که بر مبنای آن عمار تی نو بنا نهاد.
پیامبران زمینی (فیلسوفان ) نیز هر دم نظر ها شان ابطال می شود و حقانیتی جدید، جای آن را می گیرد. از سقراط و افلاطون و ارسطو بگیر تا کانت و دکارت و مارکس و این اواخر هایدگر و...
تاریخ را که بخوانی با کرور کرور آدم روبرو می شوی که برای زیستنی با عزت مرگ را انتخاب کرده اند. برای اثبات عقیده ای آدم ها کشته اند و جنایتها مرتکب گشته اند و سر آخر خود نیز قربانی مرامی دیگر گشته اند.
تاریخ فلسفه را که می خوانی با انبوهی تز و نظریه و مانیفست روبرو می شوی که سر آغاز دوره ای مصیبت بار، برای کشوری یا جامعه و ملتی شده اند. ارسطو به مغزش هم خطور نمی کرد قرون متمادی که بعد ها به نام وسطی نام نهادند ش از فلسفه او برای به صلّابه کشیدن انسانها استفاده شود. مارکس و انگلس به خواب شب شان هم نمی دیدند که مانیفست آنها دوره ای طولانی، گوشه ای از دنیا را همانند زندانی بزرگ بسازد و میلیونها انسان برای رها شدن از شر مضرات بورژوازی به دامن دیکتاتوری دهشتناک کمونیست بیفتند.
تاریخ ادیان هم که مصیبت بار تر از همه ی تاریخ ها. پیروان موسی ظهور مسیح را به انتظار می نشینند و آنگاه خود، مسیح را به صلیب می کشند. پیروان عیسی درس مهربانی و شفقت ِ پیامبرشان را بر کوی و برزن فریاد می زنند آنگاه شمشیر بر می دارند تا آیین شان را جهانی کنند. پیروان محمد پیامبرشان را نماد عدالت و انسانیت می دانند آنگاه بمب به خود می بندند تا با کشتن انسانها عدالت را نهادینه کنند.
و خدا. بر تخت سلطنت ِ آسمانی اش تکیه داده است و هشت میلیارد انسان را به حال خود رها کرده است که بر اساس اختیار، سرنوشت شان را رقم بزنند. اختیاری که گاهی اوقات از هزاران جبر ، مجبور تر است.
و پیشانی نوشت آدمیان، همانند آن مردمان ِ داستان ِ مولوی است که هر کدام در تاریکی مطلق فیلی را لمس می کنند تا تعریفی متفاوت، برای امری واحد ارائه دهند.
به راستی حق در کدامین دیار خفته است که آدم ِ سر گشته از هزاران سال پیش تا اکنون آن را نیافته است؟