|
یادداشت های روزانه
|
![]()
نفسم را در سینه حبس می کنم تا توپ های آغاز سال نو شلیک شوند. همه شمارش معکوس را با صدای بلند تکرار می کنند. شمردن «یک» که تمام می شود فریاد شادی است که لابی هتل را فرا می گیرد و بعد از آن تلفن های همراه، که شماره گیری می شوند برای عرض تبریک به عزیزترین کس. بچه های کوچک آزادانه فریاد می کشند و جست و خیز می کنند و من گوشه ای دنج را یافته ام برای نگاه کردن به این همه انرژی که در حال تخلیه است. اینجا لابی هتل گواشیر کرمان است و ما همراه ِ جمعی 40 نفره که آمده ایم تا سال جدید مان را در گوشه ای دیگر از سرزمین بزرگمان جشن بگیریم. لیدر تور غزلی از مولانا برایمان می خواند، ماهی های سفره ی هفت سین هتل دمی آسایش ندارند از بس فلاش های دوربین شلیک می شوند، تلفن های همراه پیغام مشغولی شبکه می دهند و انگشت ها که تند تند پیامک تایپ می کنند. تلویزیون روشن است و کسی دارد پیام می دهد و سال را نام گذاری می کند. صدای تلویزیون در میان هم همه ی همسفران گم می شود.
پی نوشت: سفرنامه ام از کرمان بماند برای پست های بعد. سفر مان آنقدر ناگهانی بود که فرصتی برای نوشتن باقی نماند.