|
یادداشت های روزانه
|
عدم می دانی یعنی چه؟؟؟
همین جاست که من ایستاده ام، نخیر همین جاست که من فرو رفته ام. حُنا ق گرفتم بس که ننوشتم. خفه شدم بس که لب فرو بستم. سرطان سینه گرفتم بس که صدایم را حبس کردم. مُردم بس که جان به لبم رسید. جان به لب شدم بس که با خودم حرف زدم. دیوانه شدم بس که چشم در چشم آیینه اشک ریختم. دلم یک دو جین آب جو می خواهد که سر بکشم و سرم سنگین شود، چشمم گرم شود و نگاهم دو دو بزند. تالاب بیفتم روی تخت و وقتی بر خیزم که آفتاب رسیده باشد وسط پشت بام. نور از پنجره و درز پرده، صورتم را نوازش کند. دلم می خواهد وقتی چشم باز کنم که دنیا تمام شده باشد، یا لااقل شکلش عوض شده باشد. چه شکلی مهم نیست مهم این است که این شکلی نباشد...
من پیش نرفته ام ، من فرو رفته ام... این جا عدم است، عدم. می دانی یعنی چه؟؟؟
این روزها سرم گرم است. برای نمایشگاه کتاب غرفه درست می کنیم. نمی دانم چه کتابهایی قرار است به نمایش گذاشته شوند وقتی مردم مانده اند مایحتاج ضروری زندگیشان را چگونه تهیه کنند؟ نمی دانم چه کتابهایی قرار است به نمایش گذاشته شوند وقتی صف دریافت مجوز چاپ و تجدید چاپ به درازای صف های ارزاق کوپنی دهه ی 60 شده است؟ نمی دانم چه کتاب هایی قرار است به نمایش گذاشته شوند وقتی قیمت های پشت جلد کتابها، بهای درآمد یکی دو روزت باشد؟ نمی دانم...