تبليغاتX
خاطرات یک تدوینگر جوان - خسته ی خوشحال
یادداشت های روزانه

دارم با خودم كلنجار مي روم، بايد خيلي زود با خودم به نتيجه برسم. حس مي كنم وقت ندارم. بايد حسابم را با خودم صاف كنم. حال ِ ابلوموفي ِ عجيبي پيدا كرده ام. شبها تا نيمه شب بيدارم و صبح ها خسته و كوفته سر كار مي روم. زندگي را گذاشته ام به حال خودش. مثل اسب ِ سركشي  مرا به اين طرف و آن طرف مي برد، به در  و ديوار مي كوبد. 3 روز است كه بايد لباسهايم را به اتوشويي ببرم، تنبلي مي كنم. ديشب لباسهاي كثيفم را توي ماشين انداختم كه بشويد. صبح كه بيدار شدم يادم آمد فراموش كرده ام دكمه اش را بزنم تا روشن شود. اتاقم را گند گرفته، همه جا خاكستر سيگار است و فيلم هاي ديده و نديده. صفحه كليد رايانه ام خراب شده و نمي توانم هيچ چيز تايپ كنم. چند كتاب را شروع كرده ام كه بخوانم، نيمه كار رهايشان  كرده ام به حال خودشان. در اين گير ودار مادرم هي اصرار دارد كه نخود بكارم. اول منظورش را نمي فهميدم. توضيح مي دهد كه داري پير مي شوي و بايد يك دو جين بچه  درست كني. كلي مي خندم. مي گويم ‹‹من خودم نخودم مادر››. مي زند توي سرم و مي گويد ‹‹خاك بر سرت، كي بزرگ مي شوي پس تو. هيكلت كه مثل  خرس شده است.››

من به واژه ي درست كردن فكر مي كنم و رابطه اش با بچه و اينكه من چقدر و چگونه درست شده ام. به روز يا شبي فكر مي كنم كه به قول مادرم كاشته شدم. هر چه سعي مي كنم دليل پيدا كنم  كه با چه منطقي من كاشته و زاده شدم به نتيجه اي نمي رسم. تنها منطقش شايد به قول سهراب نتيجه ي يك لحظه غفلت باشد و شايد هم چون فرزند اول هستم نتيجه ي يك لحظه ذوق زدگي باشم از كشف صور ناشناخته. حساب كتاب كه مي كنم تاريخ عقد پدر و مادرم تا ونگ زدن من شايد به 9 ماه هم نرسد.

خوشحالم در اين گيرو دار و خرابي احوالات، مايوس نيستم. فقط فكر مي كنم در يك پريود روحي قرار دارم. البته پيش خودمان بماند چهار پنچ سال می شود كه پريودم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 12:42  توسط محمد یوسفی  |