|
یادداشت های روزانه
|
این روزها گلستان سعدی را می خوانم. سادگی و پر مغزی نثرش برایم حیرت آور است. به نوشته های پر پیچ و خم امروزی که نگاه می کنم حرصم می گیرد. برای رساندن مفهومی چنان کلمات را می پیچانند و جملات را طولانی می کنند که خواننده ی بیچاره به نیمه نرسیده ابتدای جمله یادش می رود.
مفاهیم و علت های برخی از حکایت ها آنقدر تازگی دارد که گمان می بری سعدی علیه الرحمه همین دیشب آنان را نگاشته است. کلمات در عین حفظ آهنگ آنقدر جامع و کاملند که در کوتاهترین شکل جمله رساترین معنی را می دهند. شاید پر بیراه نباشد که برخی از داستانکهای گلستان را ( منهای شعرش) از نظر ساختار به داستانهای مینیمالیستی تشبیه کنیم.
و اما این حکایت:
این حکایت را می شود به رفتا رو کردار این روزهای کسانی نسبت داد که مسلمانی شان را چماغ کرده اند بر سر این ملت و به قول عزیزی، کاری که استکبار جهانی در طول چنیدن قرن نتوانست با ایرانیان انجام دهد 30 ساله به ثمر نشاندند و آن سرخوردگی از دین و آیین بود.
حکايت چهاردهم
ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همیخواند. صاحبدلی بر او بگذشت گفت: تو را مشاهره چندست؟ گفت: هيچ. گفت: پس اين زحمت خود چندان چرا همیدهی؟ گفت: از بهر خدا میخوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
گلستان سعدی: باب چهارم، در فوايد خاموشى
تصحیح شادروان محمدعلی فروغی
پی نوشت: دوست عزیز مریم :
حس می کنم خاطرات کرمان آنقدر از من دور شده اند که چیزی برای نوشتن ندارم. این سفر برایم فقط دوری از روزمرگی را به ارمغان آورد. هر چند اندک اما غنیمت بود. این عکس باغ شازده را تقدیمت می کنم. کم ما و کرم شما.
![]()