تبليغاتX
خاطرات یک تدوینگر جوان - این پست اصلا سیاسی نیست.
یادداشت های روزانه

یک فیلمنامه نویس  برای ورود آدم ها به فیلمنامه اش دو راه پیش رو دارد. اول آنکه زحمت بکشد و کلی تحقیق کند تا یک نقش به صورت یک شخصیت وارد قصه شود و دوم  آن که یک شخصیت ساخته و پرداخته شده را بدون زحمت به قصه الصاق کند که به این گونه شخصیت ها، تیپ نیز می گویند. البته همیشه هم تیپ سازی بد نمی شود حالا مثال می زنم. تفاوت شخصیت با تیپ چیست؟ مهمترین تفاوت شان در این است که شخصیت ها معمولا خاکستری هستند. یعنی یکی مثل من یا تو، آدم هستند فارغ از بدی یا خوبی شان. بدِ بد یا خوبِ خوب نیستند اشتباه می کنند بعضی وقتها کارهای غیر قابل پیش بینی از آنها سر می زند و در یک کلام به راحتی می توانی عین شان را در دنیای واقعی مثال بزنی. اما تیپ ها: شخصیت های سیاه و سفیدی هستند که نقطه ی مشترک شان این است که کلیشه ای اند. تا ببینی شان تا ته قصه را حدس می زنی  و اینکه اصلا چه کاره اند و چند مردِ حلاجند. مثل تیپ رزمنده های بزن بهادر فیلم های ایرانی  و یا حاجی بازاری های چاق ِ پولدار ِ زن باز که چند وقتی است شریفی نیا نقشش را در فیلم های ایرانی بازی می کند و یا زن های «ف ا ح ش ه ی ِ» خواننده ی ِ فیلم های فارسی قبل از انقلاب که بی برو برگرد دخترهای شریفی بودند که نیاز مالی مجبور شان می کرد تا تن فروشی کنند.

البته از جنبه ی دیگر که به تیپ نگاه کنی خوب به نظر می رسد. مهمترین علتش این است که فیلمساز وقتی را برای معرفی شخصیتش نمی گذارد. مهمترین تیپ تاریخ سینما مرد ِ آس و پاس ِِ ولگرد است که حضرت چاپلین جاودانه اش کرده است.

از این مقدمه ی طولانی که بگذریم می خواهم بگویم ما ایرانی ها استاد ساختن تیپ هستیم در عرصه های مذهبی و سیاسی و اجتماعی. زود طرف را سیاه یا سفید می کنیم و می گذاریم ش کنار. در عرصه ی مذهب تا آن جا که پای اعتقادات مان به گلیم اجتماع کشیده نشده است مشکلی نیست اما خدا نکند این سیاه و سفید کردن آدم ها به عرصه های سیاسی و اجتماعی هم کشیده شود. نتیجه می شود مرده باد و زنده باد های مکرر. روزی مصدق را رهبری ملی می نامیم فرداش می شود خائن. بازرگان اول ناجی وطن است و آخر می شود وطن فروش. شریعتی تئوریسین  انقلاب است و بعد از انقلاب می شود جیز. رفسنجانی قبل از مجلس ششم پدر مافیا ست قبل از انتخابات ریاست جمهوری نهم می شود منجی کشور. کسی مثل آیت الله خمینی هم که قربانش بروم نمی شود در موردش حرف زد. (البته فعلا)

آیت الله خمینی را در دو عرصه ی سیاست و مذهب می شود در موردش حرف زد. اگر در عرصه ی مذهب نیاز باشد برای رهبری توده ها از او بت ساخت هیچ حرفی نیست اما اگر در عرصه سیاست که بازی دو دو تا چهار تا است بخواهیم از او بت بسازیم ( همانگونه که الان ساخته اند) شخصیت مذهبی اش را هم خدشه دار خواهیم ساخت.

خمینی در قامت یک رهبر مذهبی می تواند فتوا به کشتن سلمان فارسی بدهد، او می تواند به گورباچف نامه بنویسد و او را به اسلام دعوت کند، می تواند سخنرانی کند و بگوید «ما اگر با اسرائیل رابطه برقرار کنیم با آل سعود رابطه برقرار نمی کنیم»، او می تواند فریاد برآورد که جنگ جنگ تا پیروزی، راه قدس از کربلا می گذرد، آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند، و هزاران جمله ی دیگر اما وقتی رهبر سیاسی کشوری است هر حرفی را نباید و نمی تواند بزند.

انتقادهایی که هم اکنون به احمدی نژاد می شود برای نوع حرف زدنش و گاهی عمل کردنش، همه به آیت الله خمینی هم وارد است. هزینه هایی که بعضی از حرف های این بنده ی خوب خدا بر کشور وارد کرده است هنوز که هنوز است از جیب این ملت قهرمان پرور پرداخت می شود. آری بت ساختن و سیاه و سفید کردن آدم ها در عرصه ی سیاست و اجتماع کمترین ضررش این است که باب انتقاد را می بندد. این می شود که بعد از 20 سال از رحلت آن مرد ِ خدا کوتاه نظری مثل احمدی نژاد عَلَم بر زمین نیفتاده اش را بر می دارد تا همچون او شود. نامه می نویسد، شعارهای احساسی می دهد و خود را فرستاده ی امام زمان می نامد. کاری که جانشین آیت الله هم از انجام آنها ابا دارد.

چند سال پیش در کنار چند دوست که اکنون هر کدام به گوشه ای از این گیتی رفته اند فیلم ژاندارک ساخته ی لوک بسون را می دیدیم. بعد از دیدن فیلم من آنقدر ذوق مرگ شده بودم که رفقا تعجب کردند. حرف من این بود که غربی ها حتی برای شخصیت های مذهبی شان هم باب دیگر گونه نگاه کردن را نبسته اند. ژاندارکِ قدیس در این فیلم چنان به تصویر کشیده می شود که تمام پیش فرض های موجود در موردش را می شکند. در آخر فیلم او دیگر قدیس نیست بلکه انسانی است همچون من و تو که شک دارد صدایی که می شنود از طرف خدا است یا شیطان. لوک بسون به ظرافت روزنه ای می گشاید برای شناختن دوباره ی  ژاندارک. حالا می خواهد نتیجه اش هر چه باشد. یا ژاندارک دوباره قدیس می شود و یا اینکه تنها در مقام قهرمان ملی یک کشور باقی می ماند و یا شاید هم کسی که به ندای شیطان پاسخ داده و در پی ارضای نفس خود بوده است. مهم این است که این شناخت دوباره محصول فکر است نه احساس.

نمی دانم این آرزوی من چقدر محال است که روزگاری بتِ ساخته شده ی آیت الله خمینی بشکند و او همچون یک انسان در معرض قضاوت تاریخ قرار گیرد. نه اینکه عده ای او را ملای متحجر بدانند و عده ای دیگر مردِ همه ی دوران ها، مردِ بدون تکرار.

 

 

                               

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 1:15  توسط محمد یوسفی  |