|
یادداشت های روزانه
|
سلام.
نگران نباش من زنده ام.
به لطف خدا نفسی می آید و می رود. روزها را مثل قطار فشنگ شلیک می کنم و شبها را هم که در خواب غفلتم. آلزایمرم روز به روز گسترش پیدا می کند. تا چند وقت پیش کیف و دسته کلید و همراهم را جا می گذاشتم، این روزها دائم خودم را جا می گذارم. یاد می رود کجا بودم و کجا هستم و کجا می روم. مجله های شهروند م را چند بار می خوانم چون یادم می رود که خوانده بودشان یا نه. همین وبلاگم اگر رمز ورود و اسم کاربر ام را هزار جا ننویسم نمی توانم مطلب پست کنم. باز جای شکرش باقی است هنوز نوشتن یادم هست. بگذریم. تو خوبی؟؟ چند وقت است که ندیدمت. یادم رفته آخرین بار کی دیدمت. کی با تو حرف زدم مهم نیست. اصلا مهم نیست. چی مهم است که این یکی مهم باشد. مهم این است که من هنوز زنده ام. نفسی می آید و نفسی می رود.... این را قبلا که نوشته بودم.....
جمعه ی پیش رفتم تهران. شهر بی در و پیکر ایران. جمعه ی تهران بر عکس بقیه ی روزهایش قشنگ است. خلوت است. آدم فرصت می کند زیبایی های این شهر را ببیند. روزهای دیگر هفته خلقت را تنگ می کند. نمی دانم با کدام عقلم می خواستم بیایم تهران زندگی کنم. باور کن اگر آمده بودم الان زنده نبودم. اینجا می نوشتم: من مرده ام. نه الان که زنده ام. اگر آمده بودم تهران و مانده بودم الان زنده نبودم.
چند روز است هوای سالهای دهه ی ۷۰ را کرده ام. روزهای نو جوانی ام. روزهایی که سیگار فروردین می کشیدم و نان سنگگ می خوردم و پیاده راه می رفتم. فکر می کنم چقدر آن روزها خوشبخت بودم. البته الان این فکر را می کنم . شاید در دهه ی ۹۰ ، همین فکر ها را راجع به دهه ی هشتاد داشته باشم. شاید هم مرده باشم . نمی دانم. شاید هم آلزایمرم اجازه ندهد یادم بیاید زنده ام یا مرده.
خوب خسته شدم از بس پشت مانیتور نشستم و زل زدم به صفحه ی سفید بلاگفا تا برای تو یادداشت بنویسم. می خواهم برم بخوابم. خواب نمی آید. اما به هر حال باید بخوابم.